فکر نو، حس جدید، رفتاری دیگر [به نظرات جواب داده می شود]

سلام، خوش آمدید!

   پروفایل:1-سایت اندیشوران حوزه 2- سایت بلاگفا 3- وبلاگ دیگرم

 
آدرس فیس بوکم: مصطفی سلیمانی

 
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 3:36 بعد از ظهر | لینک  | 

 

آدم بیکار=شایعه ساز...!


.
چند مثال در ابتدا برایتان بزنم:
1- دقت کنید در این مثال:
کشاورزی که حوصله ندارد زمینش را شخم بزند، اگر فکری کند و بگوید توی زمین من گنج هست، کمی که فرصت بدهد برای دهن به دهن چرخیدن این حرف، ممکن است یک روز صبح که از خواب بیدار می‌شود ببیند زمینش شخم خورده و آماده است بذر بپاشد و کلی خوش به حالش ‌شود...!
2- حتماً شما هم مواجه شده اید که:
یک روز صبح بلند شوی و حس کنی سرت گیج می‌ رود و چشم‌ هات سیاهی. یک هفته‌ هم هست که زبان کوچکت یاری نمی‌ کند آب دهنت را قورت بدهی. بعد تلویزیون هم روشن باشد و یک کارشناس شیکِ اتوکشیده بگوید یکی از علائم اختلال در نمی‌ دانم کجای بدن شما، سیاهی رفتن چشم‌ ها و عدم توانای قورت دادن آب دهان است.
بعد تو گمان کنی که لابد همان مریضی را داری و استرس بگیری و باز نتوانی آب دهانت را قورت بدهی و هی فکر و خیال و شایعه به جانت بیفتد.
شایعه تکرار شود و زوم شوی روی آن نقطه و آب دهان‌ هایی که هر روز از زور فکر و خیال سخت‌ تر فرو می‌ روند. اگر به این افکار و شایعه سازی پر و بال بدهی بعید نیست دچار آن عارضه بشوی.
چون مغزت از این شایعه‌ سازی گیج شده و دروغ را از راست تشخیص نمی‌ دهد و ممکن است بزند همان نقطه بدن را ناکار می‌کند.
.
با توجه به این مثال ها می خواستم این را بگویم:
اصلا این شایعه تأثیر عجیبی دارد روی همه چیز.
نباید بهاء داد بهش وگرنه زمینی مفت و بی‌ مزد شخم می‌ خورد بدنی مریض.
حتی در بدن شایعه نینداز.
شایعه درست نکن! بیکاری مگر...؟


برچسب‌ها: آدم بیکار, شایعه ساز
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 9:36 بعد از ظهر | لینک  | 

 

خدایِ اخمو

 

قربة الی الله حالِ همه رو از دین و اسلام و خدا و اهلبیتش بهم زدیم!
یه لحظه گوش بده:
خدا و پیغمبر، اون چیزی نیست که ما ازشون دم می زنیم!

والله با این خدایِ اخمویی که درست کردیم!

ما گمان می کنیم می شود خدا را نشناخت،
با او ارتباطی نداشت و رفیقش نبود؛
در عین حال به دستوراتش عمل کرد!!

اما پیغمبر خدا معتقد بود:
مردم اول باید خدا را بشناسند و با او ارتباط بگیرند و مأنوس شوند و وقتی روی دندۀ رفاقت با او افتادند و او را لایق پرستش و اطاعت یافتند، به حرفش گوش کنند.
اما خدای امروز اخموست و قابلیتِ پرستش ندارد!

فتأمّل که جای تأمل بسیار است!


برچسب‌ها: خدایِ اخمو
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 8:56 بعد از ظهر | لینک  | 

 

یک مکثِ کوتاه...!



اصلا به این نکته دقت نمی ‌کنیم که اگر ما جای او بودیم، اگر شرایط او را داشتیم، اگر خانواده و جایگاه او را داشتیم و مثل او بزرگ شده بودیم، چه می‌کردیم؟
از کجا معلوم که ما رفتار بهتر و معقول‌ تری را دربرخورد با اتفاقات از خودمان نشان می ‌دادیم...!
ما گاهی یادمان می ‌رود که وقتی جای خودمان نشستیم نباید درباره رفتار دیگران، اظهار نظرهای تند داشته باشیم.
----------------------------------------
پ ن:
1- دقت کردین اکثر ما ایرانی ها وقتی می خواهیم فردی را توصیف کنیم اول از ویژگی های منفی و بد او شروع می کنیم؟!
آنقدر از بدی هایش می گوییم و می گوییم که اصلا یادمان می رود فلانی یک ویژگی خوب و مثبت که می تواند خیلی هم مفید باشد دارد.
2- کافی است یک فرد اشتباهی را در زندگی اش انجام دهد تا برای همیشه تصویر منفی از وی در ذهن اطرافیانش راجع به او شکل بگیرد، غافل از اینکه ممکن است پشت این عملکرد اشتباه، هزاران توانائی و قابلیت دیگر وجود داشته باشد که کسی به آن توجه نکرده است.
از کودکی به ما یاد می دهند نیمه پر لیوان را ببینیم، پس این همه نگاه منفی از کجا آمده؟
3- خدایا دستمان را بگیر...!
همین دیگه...!


برچسب‌ها: یک مکثِ کوتاه
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 8:52 بعد از ظهر | لینک  | 

قابل توجه خانم ها...!


چندین ساله که ذهنم رو درگیر این مسأله کردم:

من می گم با توجه به شرائطی که از جهتِ اجتماعی و فرهنگی در عصر امروز داریم که تقریبا هیچی سر جای خودش نمونده، نه در خانه داری و بچه داری و نه در نظافت و پخت و پز و نه در تهیه آب و هیزم و نان و نه بقیۀ کارها.
و با توجه به اینکه اکثر حاج خانم ها در زمانِ خودمان در سواد و معلومات و اطلاعات، کمتر از آقایون نیستند و ورودیِ دانشگاه ها و فضاهایِ علمی این رو نشون می ده!
و با توجه به اینکه تعداد قابل توجهی از خانم ها در مقام کار و کسب تجربه هم کمبودی از آقایون ندارند و همه جور کاری رو در دست گرفتند!
و با توجه به اینکه ارتباطات و فرهنگ جهانی شده و سطح توقعات حاج خانم ها به طوری بالا رفته و جهانی شده که به هیچ راهی قابل کنترل نیست و ما جبراً و قهراً زیر همین سلطۀ همین وضع قرار داریم و هیچ راهی برای کنار کشیدن از این وضعیت نداریم.

حالا با توجه به این اوضاع، یه ایده دارم:
با توجه به این فضاها و جهاتی که داریم می بینیم، اصرار و فشار برای فرار کردن از این شرائط و نگه داشتن زن در شرائط سابق هیچ نتیجه‌ ای جز ایجاد «نفرت نسبت به اسلام» در پی نخواهد داشت.
بنابراین عاقلانه تر و عملی تر از هر چیزی اینه که ما قیّم گونه با مردم برخورد نکنیم و بیشتر از این بر حفظ وضع و اوضاعِ گذشته اصرار نورزیم و مردم را به حال خودشون وا بذاریم که به تشخیص خودشون عمل کنند و مسئولیت خودشون و فرزندانشون رو خودشون به عهده بگیرند.

والسلام
و من الله التوفیق
مصطفا
------------------------------------------
پ ن:
1- [البته این مطلبم در حدّ یه دغدغه بود و دارم روش فکر می کنما]
2- کمکم کن تا اندیشه ام را در این مسأله تصحیح و تدقیق کنم!


برچسب‌ها: قابل توجه خانم ها
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 10:49 قبل از ظهر | لینک  | 

 

حسادتِ بدونِ مرز در انسان ها...!


.
حیوانات برای دستیابی به نعمات مختلف وارد میدان مبارزه و رقابت با یکدیگر می شوند اما این مبارزه جویی هر بار صرفا بر اثر کمبود غذا یا نیاز جنسی رخ می‌دهد.
به طور مثال:
دو خرس گرسنه ممکن است بر سر ماهی‌ ای که از آب گرفته‌ اند با یکدیگر بجنگند ولی همه چیز حاکی از آن است که خرس اگر سیر باشد به ذهنش خطور نمی‌ کند که طعمه را از دهان خرسی دیگر بیرون آورد، به قصد اینکه نگذارد آن دیگری سیر شود و کیف کند.
حال آنکه در مورد انسان ها قضیه فرق می کند؛ نیازهای بشری به لحاظ فیریولوژیکی حد و مرز معینی نمی‌ شناسد، به چشم می‌ بینیم که نزد انسان‌ ها سرنوشت هیچ چیز حد یقف ندارد:
هرگز نه شهرت، نه پول نه موفقیت و نه تحسین و تمجید به هر اندزه که باشد کفایت نمی‌ کند.
البته در تعبیر قرآنی هم داریم که:
«خُلقَ الانسانَ هلوعاً» انسان سیری ناپذیر خلق شده است.
و این سیری ناپذیری برای رسیدن به نامحدود که خدای متعال است، می باشد.
.
لذا همین ظرفیت نامحدود رشد نیازهاست که هم محرک اخلاقیت انسان است وهم مایه بدبختی او. عدم ارضاء نیازها بی‌تردید سرچشمه تلاش‌های خلاق است اما همچنین به احساس کمبود وعقب ماندگی دامن می‌زند.

احساس حسادت دارای دو وجه است که هر دو وجه به طور مشخص انسانی هستند:
1- یک وجه را می توان با این جمله بیان کرد «من هم همان چیزی را می‌خواهم که او دارد»
2- وجه دوم در این جمله خلاصه می‌شود «من نمی‌خواهم که او بیش از من داشته باشد»
تفاوت میان این دو جنبه حسدورزی روشن است ولی معمولاً توأم و تفکیک ناپذیر بروز می‌ کنند.


برچسب‌ها: حسادتِ بدونِ مرز در انسان ها
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 10:28 قبل از ظهر | لینک  | 

 

وقتی با کسی قهر می کنی، برنامۀ بعدیت چیه؟


.
ما بعضی از آدم‌ ها را کنار می‌ گذاریم و از آنها دور می‌ شویم؛ گاهی با اختیار، گاهی از سر ناچاری.
از کسی دشمنی می‌بینیم، ترجیح می‌دهیم از او فاصله بگیریم.
از کسی بدعهدی می‌ بینیم، ترجیح می‌ دهیم دوستی‌ مان را کمرنگ کنیم.
اما چه خوب است که آدم‌ ها را برای همیشه حذف نکنیم؛ هر چند وقت یک بار دوباره برگردیم و یک‌ بار دیگر از کنارشان بگذریم و ببینیم که آیا می‌ توان باز روی رفاقتشان حساب کرد یا نه.
هیچ چیز را برای همیشه کنار نگذاریم و خودمان را از فواید هیچ چیز محروم نکنیم.
شاید این چیزی که امروز یک گوشه‌ اش مایه آزار ماست و هزاران فایده برای ما دارد، چند وقت دیگر این یک گوشه آزاردهنده خود را دور انداخته باشد.
از این گذشته، شاید ما هم تغییر کنیم.
شاید آن خلق و خوی دوستمان که ما را آزرده، و ما چاره‌ای جز جدایی از او نیافته‌ ایم، امروز دیگر ما را نیازارد.
شاید امروز بتوانیم او را همینطور که هست بپذیریم.
شاید بتوانیم بپذیریم که کسی با این همه خوبی و با این همه ویژگی‌ های مثبتی که دارد، چه باک که یک نقطه منفی هم داشته باشد.
طبیعی است که از بعضی آدم‌ ها و بعضی چیزها فاصله بگیریم، اما کاش هیچگاه برای همیشه از کسی یا چیزی فاصله نگیریم و جایی برای بازگشت دوباره، همراهی دوباره، و رفاقت دوباره بگذاریم.
----------------------------------------
پ ن:
1- برای اینکه انسان‌ ها را بشناسیم، به روزهایی که شادند و همه چیز به کامشان است؛ نگاه نکنیم. انسان‌‌ها وقتی زیر و رو شوند، خودشان را نشان می‌ دهند، استحکامشان را و انسان بودنشان را.
در دگرگونی‌ های روزگار است که انسان شناخته می‌ شود.
2- انسان‌ ها وقتی آرام هستند، وقتی با دیگری در صلح و صفا هستند، وقتی منافعشان در خطر نیست، روی لبشان تبسم است و پایبندند به مبادی آداب. همه خوب هستند. انگار همه شبیه هم هستند. اما وقتی که اتفاقی که مطابق میل‌شان نیست رخ می‌ دهد، شبیه هم نیستند. برخی همان آدم قبلی هستند، برخی عصبانی هستند، برخی منصف هستند، برخی بی‌ اخلاق می‌ شوند.


برچسب‌ها: وقتی با کسی قهر می کنی, برنامۀ بعدیت چیه
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 10:25 قبل از ظهر | لینک  | 

 

منابعی برای حقوق والدین بر فرزندان



 حقوق فرزندان بر والدين از ديدگاه اسلام‏
حقوق فرزندان بر والدین در قرآن
وظایف فرزندان در برابر پدر و مادر چیست؟

حقوق والدین بر فرزند

حقوق فرزندان در قرآن

حقوق فرزندان
حق والدین


برچسب‌ها: منابعی برای حقوق والدین بر فرزندان
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 11:13 قبل از ظهر | لینک  | 

ستاره آسمان فقاهت

[به مناسبت سالروز وفات میرزا محمد حسین نائینی غروی]

مصطفی سلیمانی

** اشاره:

در طول تاریخ، نوآورانى ظهور كرده اند كه با ابتکارات خود، ساحت زندگى را پویا و شاداب ساخته و آن را از حالت ایستایى و پژمردگى، به سوى تحول و تكامل رهنمون شده اند.

 در میدان دین و شریعت نیز فقیهان فرزانه اى بوده اند كه با شناخت انسان و نیازهاى او و نیز شناخت پرسشهاى زمان، به سراغ دین و منابع دینى رفته اند و با مهارت، اقدام به پاسخ گویى آن نیازها كرده اند.

میرزاى نائینى، از جمله چهره هاى ماندگار تاریخ حوزه هاست كه توانست در یک برهه تاریخى، موضع مناسب با زمان و موافق با مصلحت دین و دنیاى مردم گزیند و نام خود را در ردیف احیاگران و نوآوران دین و فقاهت به ثبت رساند.

** درخشش نور:

محمدحسین در سال ۱۲۴۰ ش. ۱۲۷۷ ق. در شهر نایین و در خاندانی فاضل و محیطی روحانی و خانه‌ای پر مهر و عطوفت، قدم به عرصه گیتی نهاد و با قدوم مبارک خود آن خانه را رونق و صفایی افزون بخشید.[اعیان الشیعه، سید محسن امین عاملی، ج۶، ص۵۴]

پدر او شیخ الاسلام میرزا عبدالرحیم، از خاندان بزرگ منوچهری بود که در شهر اصفهان پدرانش - پشت به پشت - لقب شیخ الاسلامی داشتند. خاندان نایینی در اصفهان به بهره‌مندی از خوبیها شهره عام و خاص و از نظر علم و دینداری زبانزد همگان بودند و خانه ایشان در زمان بروز مشکلات پناه مستمندان بود.

** تحصیلات و اساتید:

علامه نائینی تحصیلات ابتدایی خود را در همان شهر خود آغاز کرد و بعد از مدتی در سن هفده سالگی به اصفهان رهسپار شد و در آن حوزه بزرگ تحصیل علوم دینی را ادامه داد و دروس عالی فقه، اصول، فلسفه و حکمت را از اساتید بزرگ آن دیار آموخت.

این عالم بزرگ بعد از چندین سال کسب علم از محضر عالمان اصفهان در سال 1303 هجری قمری راهی نجف اشرف شد تا از بزرگان آن سامان نیز کسب فیض کند و پس از مدتی نیز به شهر مقدس سامرّا مشرف شد تا از محضر شیرزای بزرگ استفاده کند.

مرحوم نائینی بعد از رحلت میرزای شیرازی در سال 1314 قمری به کربلا رفته و بعد از دو سال باز به نجف اشرف مشرف شد.

نائینی بزرگ، در طول این مدت از اساتید بزرگی در اصفهان و عراق کسب فیض نمود که برخی از آنها عبارتند از:

ابوالمعالی فرزند حاج محمد ابراهیم کلباسی، شیخ محمد باقر ایوانکی، جهانگیر خان قشقایی، سید محمد طباطبایی فشارکی، سید اسماعیل صدر، میرزا محمد حسن شیرازی که در حدود نه سال از دانش سرشار این عالم بزرگ استفاده کرد، آخوند ملّا حسینقلی همدانی، آخوند خراسانی و دیگر بزرگان.


برچسب‌ها: ستاره آسمان فقاهت, به مناسبت سالروز وفات میرزا محمد حسین نائینی غروی
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 3:29 بعد از ظهر | لینک  | 

 

دور شو ای مارِ خوش خط و خال...!


[یکی به دادِ منِ جوان با هزاران آرزو برسد!]

دیشب، دو سه بار همچون اسپند از خواب پریدم و دقایقی نشستم
نَفَس زنان، دنبالِ آبِ خنک می گشتم، برایِ خُنُک شدن
چه خواب ترسناکی بود...!
خواب دیدم که یک مار همچون جنابِ کنه به ما کلید کرده و قصدِ نوازش و محبت بر ما را دارد...!
یک بار که می خواست یک حال اساسی به ما بدهد و بوسه بارانمان کند، که نتوانست
ولی دفعۀ بعد سوار بر قابق بودم که مار را در دستانم گِره زده بودم، که بعد از لحظاتی به سمتِ سه نفری که سوار بر قایق بودند خود را پرتاب کرد و جنابِ خودمان چنان سرِ مار را به زمین فشار داد که به نفس زدن افتاد و داشت جان آفرین را تسلیم می گفت که از خواب همچون فَنر پریدم...!
نمی دانم چرا به صورتِ غریزی از مارها وحشت دارم و در ناخودآگاهِ خود از این حیوان چنان رُعب و وحشتی دارم که از داعشی ها ندارم!
------------------------------------------
پ ن:
الف- امروز به کتاب های عتیقه ای که در مورد تعبیر خواب دارم، مراجعه کردم و به نتایح زیر رسیدم:
1- برخی نوشته اند: مار ثروت است و دارائی نهفته و موجود که در این مورد نیز شما از وجودش بی خبرید.
[خدایا یعنی می خواهی این آخرِ عمریه به ما یه حالِ توپ بدی ها...! نکن این کارو، جنبه منبه تعطیله ها...! همه جور خریّتی تجربه شده جز خَرپولی...!]

2- برخی دیگر نوشته اند: مار دشمنی است زیبا و خوش نقش و نگار و دل فریب و آرام که بی صدا می آید و زهرش را می ریزد و می رود.
[یعنی این دشمنِ خوش نقش و نگار کی می تونه باشه این وقتِ شب...! بابا ما به کی بدی کردیم عاخه...! من به این خوبی...! خدایا خودت بخیر بگذرون...! صدقه می ذارم کنار...!]

ب- دوستان اگر برایم اتفاقی افتاد، حتماً حلالم کنید که اگر این کار را نکتید، حتماً مارهایِ مأمور شده از طرفِ بنده را در خواب هایتان رؤیت خواهید کرد!

و من الله التوفیق
مصطفا


برچسب‌ها: دور شو ای مارِ خوش خط و خال
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 11:26 قبل از ظهر | لینک  | 

اگر شما خبرنگار بودید، چه می کردید؟


.
17 مرداد؛ این روز ارزشمند اجتماعی، بر همه خبرنگاران، روزنامه نگاران و نویسندگان گرامی باد...!
-----------------------------------------
پ ن:
1- اما اگر من خبرنگار بودم این برنامه ها را داشتم:
الف- اگر من خبر نگار بودم:
از مردم مي پرسيدم كه از مسئولين چه انتظاري دارند و آنوقت با صداي بلند از مسئولين سوال مي كردم آيا خواسته اين مردم بحق است يا خير؟ و اگر بحق است شما چه كرديد؟
چرا در جهت مطالبات مردم و در راستاي منشور زمامداري حضرت علي(ع) به مالك اشتر الگو برداري نمي كنيد و در جهت تبعيت از دستور امیرمومنان جديت بخرج نمي دهيد؟!

ب- اگرمن خبرنگار بودم:
مثل ساير خبرنگاران بدنبال وقت ملاقات با مسئولين در پشت درب هاي بسته ساعت ها به انتظار نمي نشستم؛ بلكه با نقد عملكرد سازمان و يا اداره مورد نظر و بدون تعرض بنام شخص و انعكاس واقعيات موجود و ملموس در جامعه؛ بگونه اي برخورد مي كردم كه مسئول و يا رييس مربوطه؛ خودش تقاضاي همكاري جهت اطلاع رساني به موقع و كامل نمايد.

ج- اگر من خبرنگار بودم:
بخاطر منافع عده اي خاص قلم فرسايي نمي كردم و منافع همه مردم و منافع ملي را درنظر مي گرفتم تا رفاه و آسايش فقط براي عده اي خاص نباشد؛ بچه اي سر بي شام بر زمين نگذارد و پدري بخاطر فقر تا پاسي از شب در داخل كوچه و خيابان قدم نزند تا چشمان در انتظار فرزندش به دستان پدر، او را شرمنده وخجالت زده نكند. تا مادري مجبور نباشد در داخل.... براي فرزندانش بدنبال غذا باشد...!

د- اگر من خبرنگار بودم:
براي مسئولين نيز مي نوشتم تكيه گاه صندلي شماها بر روي خون شهداء و پيكرهاي تكه تكه شده آنها كه فرزندان همين مردم بودند مي باشد پس چون مردم دين خودشان را اداء كردند شما نيز به عهد خود كه همان خدمت كردن به اين مردم است وفاء كنيد نه خيانت.

ه- اگر من خبرنگار بودم:
براي مسئولين قوه قضاييه مي نوشتم كه مسئوليت شما از همه سخت تر است چون مي بينيد و هيچ نمي گوييد و اگر هم چيزي مي گوييد براي كساني است كه جز خداوند متعال حامي ديگري ندارند.
واي بر كساني كه پست و منسب ها را نه بخاطر رضاي خدا بلكه بخاطر رضاي اطرافيان به نور چشمانشان كه فاقد صلاحيت و تعهد كافي و لازم هستند مي سپارند.

و- اگر من خبرنگار بودم:
مي نوشتم يكي بود يكي نبود يك كشوري هست بنام ايران با مردمي صبور و با وقار و با ايمان يكدل و يكصدا كه در تمام سختي هاي روزگار عرصه ميدان را خالي نكردند..!
و اگرهاي ديگر..!

2- لینک مقاله ام به مناسبت روز خبرنگار:
عنوان مقاله: [آزادی بیان و آزادی قلم = سفیر آگاهی و دانائی!]
http://sssssaghi.blogfa.com/post/1837


برچسب‌ها: اگر شما خبرنگار بودید, چه می کردید
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 11:22 قبل از ظهر | لینک  | 

 

آزادی بیان و آزادی قلم سفیر آگاهی و دانائی!


[به مناسبت 17 مرداد، روز خبرنگار؛ راویان صدیق جامعه]

مصطفی سلیمانی
** اشاره:
در روزگاری که به عصر ارتباطات و فن آوری معروف است، خبرنگار به عنوان مهم ترین ابزار اطلاع رسانی، نقش مهمی بر عهده دارد. خبرنگاری، حرفۀ پرمسؤلیّتی است که اصول اوّلیۀ آن تعهّد، خلاقیّت، احترام به آزادی عقیده و داشتن صداقت است.
در هفدهم مرداد ماه سال 1377، «محمود صارمی» خبرنگار خبرگزاریِ جمهوری اسلامی، به همراه هشت نفر از اعضای کنسولگری ایران در مزار شریف افغانستان به دست گروهک تروریستی طالبان به شهادت رسید. به همین مناسبت، شورای فرهنگ عمومی، هفدهم مرداد ماه هر سال را به عنوانِ «روز خبرنگار» نامگذاری کرد. این روز ارزشمند اجتماعی، بر همه خبرنگاران، روزنامه نگاران و نویسندگان گرامی باد.
** ابزار اطلاع رسانی:
انسان موجودی است کنجکاو و جستجوگر. این حس غریب، انسان را به پی گیری مداوم جریان رخدادها و تحولات محیط پیرامونی سوق می دهد و موجب می شود برای اطلاع از کمّ و کیف اخبار به هر دری بزند و از هر کس دربارۀ خبرهای تازه پرس و جو کند. عبارتِ «چه خبر» یا «تازه چه خبر» اغلب اولین عبارت پس ازسلام و احوالپرسی است که هر فرد در برخورد با دیگران بر زبان جاری می کند و می کوشد به اصطلاح اطلاعات طرف مقابل را تخلیه کند.
از آنجا که یک فرد معمولی نمی تواند اخبار تمامی رخدادها و تحولات پیچیدۀ اجتماعی را دنبال کند، رسانه ها و به تبعِ آن خبرنگاران ایفای این نقش را به عهده می گیرند و با دقیق شدن در حوادث و دگرگونی ها، گزارش جامع آن ها را در سطح گسترده منتشر می کنند. بنابراین حرفۀ خبرنگاری با هدف کسب خبر و انتشار آن در سطح جوامع شکل گرفته و به عنوان یکی از اهرم های ارتقاء آگاهی های عمومی مطرح شده است.
نقش خبرنگار به عنوان ابزار اطلاع رسانی، نقشی حیاتی و انکار نشدنی است. در دنیای کنونی با وجود فن آوری های ارتباطیِ پیشرفته و متعدد در امر دست یابی سریع به اطلاعات و منابع مختلف و با وجود درگیری هایی که به طور آشکار در بیشتر نقاط این کره خاکی فراگیر شده، کسب اطلاعات صحیح و قابل اطمینان، تنها از راه خبرنگارانی درست کار شدنی است. خبرنگاران که از مهره های اساسی این مهم به شمار می آیند، باید با قبول خطرهای فراوان، به واقعیت مسأله پی ببرند و آن را به مردمان برسانند.
امروزه حرفه خبرنگاري يکي از مشاغل ناامن و پردردسر شناخته مي شود. حرفه اي که هر کدام از افرادي از طريق آن امرار معاش مي کنند براي فرداي خود، و امنيت شغليشان نگران بوده و از هيچگونه حاشيه امنيتي برخوردار نيستند.
** خبرنگار کیست و خبرنگاری چیست؟
خبرنگار کسی است که با اتکا به ذوق و استعداد شخصی، پس از گذارنیدن دورهٔ آموزش تخصصی و همچنین با توجه به مسئولیت اجتماعی که این پیشه بر گردن او می‌گذارد، وظیفه بدست‌آوردن، آماده‌کردن، گردآوری و سامان‌دادن اخبار و انتقال آنها را با وسایل ارتباط جمعی(مطبوعات، رادیو، تلویزیون و خبرگزاری) به مخاطبان بر گردن دارد.
پس در نگاه حرفه اي، خبرنگار فردي است که به نمايندگي از مردم، براي اطلاع رساني سالم و بيان حقايق، عملکرد و رفتار تمام افراد جامعه، مخصوصا مسئولان و صاحب منصبان را زير ذره بين قرار داده و به نقد و موشکافي آن مي پردازد. تا با شناخت نقاط ضعف و قوت به پيشبرد اهداف ملي و مردمي منتهي شود.
1- زبانِ گویایِ وجدان:
خبرنگار، فقط یک واژه نیست، بلکه یک راه است و شخصیت واقعی او، حقوقی است نه حقیقی و خبرنگاری نیز تنها یک شغل نبوده، بلکه شخصیتی است جریان ‌ساز که ریشه در تاریخ و جریان های تاریخ ساز بشری دارد. زبانش، گویای وجدان عمومی بشریت و بیانش، روشنی بخشِ هر واقعیت و حقیقت بوده و نگاهش، چون آفتاب، روشنگر و هستی بخش در امر رسانه و خبرآفرینی است. خبرنگار، شریان های حیاتی خبرها، احساسات و انتظارات مردمی است که با چشم حرفه ای به واقعیات جاری نگریسته و زمینۀ اطلاع رسانی و آگاهی جامعه و فرهنگ سازی عمومی را فراهم می سازد.
2- مدافعِ حقوقِ مردم:
خبرنگار مدافع حقوق مردم و تصویرگرِ روایات زندگی و تحولات سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی است و نقش موثر و مناسب آن در هر زمانی، غیرقابل انکار است. نقش مُثبت و منفی خبرنگار در ثبت و ضبط مشاهدات و تحولات و خبرسازی در موضوعات مختلف، خود حکایت غیرقابل انکار دیگری است. خبرنگار، جستجوگر، پژوهش گر، خطریاب، هدفمند، قانونمند و پُر سرعت و نکته بین است و همسو با فوریت و ضرورت، می اندیشد و همگام با ضرورت ها و فوریت های حرفه ای می نگارد و فرهنگ می سازد.
ضرورت برخورداری از مهارت های مختلف نویسندگی، پژوهشی، تخصصی، هنری و نوآوری های حرفه ای و بهره مندی از دانش حقوقی، فرهنگی، رسانه ای و تخصصی، از ملزومات اجتباب ناپذیر یک خبرنگار موفق و موثر می باشد. خبرنگاری از مشاغل خاص و سخت و دارای پیامدهای زیان بار برای خبرنگاران و رسانه ها بوده و همواره، در طول تاریخ در معرض انواع مخاطرات پیدا و پنهان سیاسی، حقوقی و اجتماعی قرار داشته و خواهد داشت. 


برچسب‌ها: آزادی بیان و آزادی قلم, سفیر آگاهی و دانائی, روز خبرنگار, به مناسبت 17 مرداد, روز خبرنگار؛ راویان صدیق جامعه
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 12:41 بعد از ظهر | لینک  | 

ازدواج مطلقه ها و بیوه ها

 

مثلِ همیشه ممنون می شم که:
به این سوال من تمرکز کنید و جوابتان را برای مطالعۀ بنده و دیگر عزیزان، یادداشت کنید:

امّا سوال:
«آیا ازدواجِ دوبارۀ آقایان و خصوصاً خانم هایی که همسران خود را به هر دلیلی(طلاق- فوت) از دست داده اند، کارِ نادرستی است؟»
---------------------------------------------
پ ن:
1- همه دیده ایم که عده ای از خانم ها و آقایان با عنوانِ «وفادار بودن به همسرِ گذشته» تن به ازدواج نداده اند، در حالی که از نظرِ روحی و عاطفی، نیاز به ازدواج دوباره دارند!

2- می خواهم اشاره به یک مطلب مهم کنم:
آیا عاشق و معشوق تر از امیرمؤمنان(ع) و فاطمۀ زهرا(س)، سراغ دارید؟
عاشق و معشوقی که هیچگاه در مدّتِ زندگی از همدیگر ناراحت نشدند!
امّا همین امیرالمؤمنین، سه روز بعد از شهادتِ بی بی حضرت زهرا(س)، ازدواج کردند!

لابد منبع می خوهید:
[شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، قسمت زندگینامۀ حضرت زهرا(س)]


برچسب‌ها: ازدواج مطلقه ها و بیوه ها
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 5:37 بعد از ظهر | لینک  | 

رحمت فراگیر...!


.
جوانی از یهودیان مدینه بود که همواره به نزد پیامبر می‌آمد؛ به طوری که با پیامبر مأنوس شده بود.
گاهی پیامبر او را برای انجام کارهای خود مأمور می‌کرد و گاهی هم نامه‌هایش را به او می‌داد تا بنویسد.
چند روزی بود که پیامبر او را ندیده بود. از اصحاب سراغش را گرفت. یکی از اصحاب گفت: دیروز او را در حالی دیدم که گویی آخرین روزهای زندگی‌اش را سپری می‌کند.
پیامبر با تنی چند از اصحاب به دیدار او شتافت.
جوان با چشمان بسته و بدنی نحیف در حالی که رمقی برایش باقی نمانده بود، در بستر بیماری آرمید بود. حالش به قدری بد بود که دیگر قدرت سخن گفتن نداشت. جواب هیچ کس حتی پدرش را هم نمی‌داد. همه گرداگرد بسترش حلقه زده و در انتظار کلام پیامبر بودند.
پیامبر آن جوان را با اسم صدا زدند. در صدای پیامبر برکتی بود که هرگاه کسی را صدا می‌زند، پاسخ می‌شنید.
ناگاه جوان چشمانش را برروی پیامبر گشود و در میان تعجب افراد گفت: بله، یا رسول اللّه!
نگاه‌ها به سوی پیامبر برگشت و خیره ماند.
پیامبر از او دلجویی کرد و سپس خطاب به او گفت: شهادتین را بگو و اسلام اختیار کن.
جوان یهودی با شنیدن این سخنان ابتدا به پدرش که درکنار بسترش نشسته بود، نگاهی کرد. با مشاهده سکوت پدر پلکهایش را بر هم گذاشت و از حال رفت.
پیامبر پس از لحظاتی دوباره تقاضای خود را تکرار کرد.
بازنگاه پسر با نگاه پدر تلاقی نمود. چون رضایت را در چهره پدر ندید، دوباره دیده برهم نهاد.
برای سوّمین بار پیامبر از او خواست تا شهادتین را برزبان جاری کند و مسلمان شود.
پسر که اصرار را در کلام حبیب خدا می‌دید، باز نگاه ملتمسانه خود را برچهره پدر دوخت. پدر که این بار گویی انقلاب درونی فرزندش را یافته بود، در پاسخ نگاه سراسر طلب فرزندش گفت:
پسر اختیار با توست. اگر می‌خواهی بگو و اگر نمی‌خواهی نگو.
با شنیدن این سخن، برق شوق در دیدگان جوان جهید. بغض گلویش را گرفت و قطره‌های اشک برگونه نحیفش غلطید و بعد، شهادتین را برزبان جاری کرد.
نفس در سینه‌ها حبس شده بود و تنها نگاه اصحاب بود که با یک دیگر سخن می‌گفت.
لحظه‌‌ای از این خلوت شکوهمند و روحانی نگذشته بود که جوان جان به جان آفرین تسلیم کرد.
پیامبر فوری از پدرش خواست اتاق را ترک کند و آنها را تنها بگذارد. سپس رو به اصحاب کرد و گفت: او را غسل داده، کفن کنید و به مسجد بیاورید تا برجنازه‌اش نماز بگزارم.
صحنه عجیبی بود، همه شگفت زده شده بودند و از خود می‌پرسیدند:
راستی چه رازی در پافشاری پیامبر براسلام آوردن این جوان یهودی نهفته بود؟
.
[با این که او آخرین لحظات عمرش را می‌گذراند، چرا پیامبر این قدر اصرار می‌ورزید تا وی مسلمان شود؟
ـ آیا آن جوان پس از مسلمان شدن می‌توانست انبوه نامه‌های بی‌پاسخ پیامبر را بنویسد؟
در جبهه‌های نبرد با کفار و مشرکین می توانست برای مسلمانان افتخاری بیافریند؟
بهتر است پاسخ را در کلام خود پیامبر جستجو کنیم.]
.
هنگامی که پیامبر خانه جوان یهودی را ترک می‌کرد، این زمزمه را برلب داشت: سپاس خداوندی را که امروز به دست من انسانی را از آتش دوزخ نجات داد.
راستی که او رحمة لِلعالمین است و نه تنها رحمت برای مسلمین.
.
منبع: [امالی شیخ صدوق، ص 324]


برچسب‌ها: رحمت فراگیر
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 11:32 قبل از ظهر | لینک  | 

سمِّ مهلکِ زندگی!


[شما جاسوس نیستید...!]


.
** زنانی که مردان را فراری می دهند!
یکی از اتفاقات بدی که می‌ تواند برای یک مرد بیفتد این است که ناگهان ببیند همسرش در حال جستجو در وسایل شخصی مثل کیف و موبایل است و در میان ایمیل‌ ها و شبکه‌ های اجتماعی گردش می‌ کند.
چه کسی به شما این اجازه را داده که می‌ توانید وارد حریم شخصی همسرتان شوید و همه وسایل شخصی او را زیر و رو کنید؟
چرا فکر نمی‌کنید این یک رفتار کاملا غیراخلاقی است؟!
.
به یاد داشته باشید که چنین رفتارهایی نه تنها او را پنهان‌ کارتر می‌ کند بلکه کم کم چیزهایی را هم که به شما می‌ گفت دیگر نمی‌ گوید، چرا که به شما اعتماد ندارد و دیگر احساس امنیت نمی‌ کند.
یادتان باشد او با شماست، دوستتان دارد اما به حریم شخصی خودش نیاز دارد و شما باید به او احترام بگذارید...!


برچسب‌ها: سمِّ مهلکِ زندگی, شما جاسوس نیستید
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 11:30 قبل از ظهر | لینک  | 

شما بگو....!

چگونه می‌شود از خطای کسی چشم پوشی کنی و روحت باز شود؟


وقتی از دست کسی نارحت شدی، لازم نیست آن را به زبان بیاوری. همان دم او را ببخش. عفو کن!
گذشت کن!
شب که می‌خوابی تمام انسان هایی را که آن روز با آن ها برخورد داشته ای ببخش!
به فاصلۀ کمی حس می کنی که چگونه قلبت باز می شود.
راحت می شوی.
دغدغه هایت را فراموش می کنی.

می دونی چی می خوام بگم؟
چیزی که در زندگی زیاد است اذیت و آزار دیگران.
برای کسی کاری می کنی و جوابت را با ناسپاسی می دهد.
انتظار داری و برآورده نمی شود.
اول از همه قلبت است که بهش فشار می آید. می شکند.
مات و کدر می شود.
قلب کدر هم چیزی را نشان نمی دهد غیر از کینه و خشمی که بر دوشت سنگینی می کند و فرسوده ات می سازد، اما حاضر نیستی برای لحظه ای هم که شده آن را بر زمین بگذاری.

اما یه راه حل دارم برات:
می توانی به خدا فکر کنی و این که هر لحظه گذشت می کند و می بخشد.
می توانی بیاندیشی که اگر کسی را که بدی کرده ببخشی شبیه خدا شده ای.
به جای این که از خودت سوال کنی «فلانی این همه مرا ناراحت کرده و من ببخشمش؟» می توانی پیش خودت بگویی «فلانی این همه مرا ناراحت کرد و من بخشیدمش»


برچسب‌ها: چگونه می‌شود از خطای کسی چشم پوشی کنی و روحت باز ش
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 10:44 قبل از ظهر | لینک  | 

 

نصحیت کردن بس است دیگر....!



فکر کنم به اندازۀ کافی حالِ همه -خصوصاً جوانان- را با نصیحت های بی مغز و بی درک، بِهَم زده باشیم.
بیاییم اصلاً گاهی فقط با آنها همراه شویم، بگذاریم احساس کنند که گاهی دوستشان داریم...!
به خدا جایِ دوری نمی ره...!
خیلی از نصیحت‌ های ما درست مثل این می باشد که نشسته‌ باشیم بیرون گود و مدام توصیه کنیم که باید چنین و چنان کرد.
بعد هم با آب و تاب تمام روش‌ های لنگ کردن را آموزش می‌ دهیم.
بد نیست اول خودمان وارد گود شویم تا یاد بگیریم چطور می‌ شود لنگش کرد.
آن وقت دیگر حتی لازم نیست حرفی بزنیم، همین که ما را وسطِ وسطِ گود بببینند کفایت می‌ کند؛ خیلی از حرف‌ ها شنیدنی، دیدنی است!

حرفم رو خیلی صاف بگم:
کسانی که جایگاه امر و نهی دارند، البته اگر صالح باشند و نخواهند به هر قیمتی فقط دستوراتشون اجرا بشه، موقع امر و نهی یک نگرانی و دغدغه مهم دارند.
اون دغدغه اینه که:
«مخاطبشون احساس بی محبتی نکنه...!»
می فهمی؟!
«احساس بی محبتی نکنه!!!!!!»
---------------------------------------
پ ن:
1- خوب گوش کن الآن ساعت خلوت خدا با پیغمبراشه:
«موسی! حَبِّبنِی الی خَلقِی»
موسی! کاری کن بندگانم مرا دوست داشته باشند..! :(
خدایا! چکار کنم دوستت داشته باشند؟
نعمت هایم را بیادشان بیاور...!

2- می بینی!
خدا هم نگرانه که لابلایِ امر و نهی اش، مهربونیش فراموش بشه!
یعنی می شه ما هم رو به خدا مثلِ امیرالمومنین(ع) بگیم:
«ان أدخَلتَنِی النّار اعلمت اهلها انّی اُحِبُّک»
اگر مرا داخل آتش هم بیاندازی آنجا فریاد می زنم که:
دوستت دارم خدایا....! ♥ ♥ ♥ :(



برچسب‌ها: نصحیت کردن بس است دیگر
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 6:11 بعد از ظهر | لینک  | 

 

ببیند شما هم خودشیفته اید؟!


خودشیفته ها را می شناسید؟
[خودشیفته های اعصاب خرد کن...!]
بله!
خود شیفتگی هم یکی از مصداق های بد حالی است.
اگر خود شیفته باشید، یعنی نیاز دارید دیده شوید و جایی که دیده نشوید، اعصابتان به هم می ریزد، کاسه کوزه ها را می شکنید و قهر می کنید.
از آن طرف قضیه هم همیشه دنبال این هستید که بهترین شوید، وقت زیادی را برای خود صرف می کنید و مغرورانه به خود می بالید.
مردم تواضع را دوست دارند اما آدم های خودشیفته آنقدر درگیر رسیدن به خودشان هستند که وقتی برای خانواده شان ندارند.
ارزشی برای شنیدن حرف های همسرشان، دیدن آنها و توجه کردن به آنها قایل نیستند و هیچ وقت نیازی به عذرخواهی احساس نمی کنند.
این مردها اعتقاد دارند هر کس آنها را ترک کند ضرر کرده و هیچ وقت از اشتباهاتشان درس نمی گیرند.


برچسب‌ها: ببیند شما هم خودشیفته اید
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 11:53 بعد از ظهر | لینک  | 

 

تکریم دوست و دشمن...!



هنگامی که یزیدبن معاویه عامل جنایت کار خود «مسرف بن عقبه» را به مدینه فرستاد و لشکر وی به قتل و غارت اهل مدینه پرداختند، حضرت زین العابدین(ع) چهارصد نفر از بانوان بی پناه را پناه می داد و در کمال سخاوت و جوانمردی از آنان پذیرایی نمود.
هنگامی که لشکر مسرف بن عقبه از مدینه بیرون رفت، آن بانوان گفتند:
به خدا قسم! در کنار پدر و مادرمان این چنین زندگانی خوش و آرامش روحی و روانی نداشته ایم که در سایه محبّت این مرد شریف(حضرت سجاد)، در این مدت بحرانی این چنین در آرامش و در کمال احترام به سر بردیم...!

منبع: [منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، ج 2، ص 8]


برچسب‌ها: تکریم دوست و دشمن
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 11:48 بعد از ظهر | لینک  | 

 

کجایی رفیق...؟!

گاهی خسته می شوم خب! هرچه بین کله‌هایی که توی فیس بوک ادشان کرده‌ام می‌گردم و به تماشای عکس‌های این و آن می‌نشینم. هرچه smsهای مانده از دو سه ماه پیش را زیر و رو می‌کنم و جمله‌هایی که روزی دلم را گرم می‌کرد، بارها و بارها می‌خوانم، هر چه توی گوشیم، توی ایمیلم، توی دفتر تلفنم و یا حتی در قسمت‌های خاک گرفته‌ی مغزم، لابه‌لای خاطراتم جستجو می‌کنم، اسمی پیدا نمی‌شود که به درد این روزهای تنهاییم بخورد. کسی نیست انگار ... باتری رفاقتم تمام شده این روزها.

 حوصله‌ام از شما آدم‌های خوش‌گذرانی که دورم را گرفته‌اید سر می‌رود. شما که ادعای دوستیتان می‌شود اما وقتی خودخواهانه از شادی‌هایتان تعریف می‌کنید، حواستان به ناراحتی‌های من نیست و مرا در آنها سهیم نمی‌کنید. برای اعتراض‌ها وعصبانیت‌هایم حقی قائل نیستید، در عوض اگر به کوچکترین بهانه‌ای یکی از ارکان خوش‌گذرانیتان متزلزل شود این منم که باید همیشه باشم برای شما؛ برای نارضایتی‌هایتان.

 از تو خسته‌ام که فکر می‌کنی وقتی مشغول گفتن دروغ‌های آبدارت هستی من باید سرم را به علامت تایید مشتاقانه تکان بدهم و چشم‌هایم را به علامت تعجب گرد کنم. که چی؟ که مبادا این دوستی کسالت آور و مسخره‌ی تو با من تمام شود؟ و البته اگر تمام شود برای تو چه اهمیتی دارد؟ این منم که در تنهایی خودم لابد دلتنگ یکی از همین دروغ‌هایت خواهم شد و تو سر دیگری برای تکان خوردن و باور کردن حرف‌هایت پیدا خواهی کرد.

 حوصله‌ات را ندارم، تویی که مدام پی من می‌گردی تا زحماتی که برای پیدا کردن ایراد دوستان مشترکمان کشیدی، هدر نرود. خسته‌ام از اینکه باید گوش شنوایت باشم و پا به پایت آدم‌ها را دسته بندی کنم. و حتما نظراتم را در مورد تک تکشان اعلام کنم. همیشه از هر سلام وخداحافظی با تو می‌ترسیدم. به دیدارهای بعدیت با دوستان دیگرمان فکر می‌کردم و به اینکه راجع به من چه کشفیاتی کرده‌ای.

 حتی از تو هم خسته‌ام که اصلا حرف‌هایم را نمی‌فهمی. از لبخند‌های احمقانه‌ای که نثار همه چیز و همه کس می‌کنی. از اینکه همیشه باید برای بی‌فکری‌هایت و گیر کردن‌هایت حرص بخورم و از سرخوشی‌ها و زودباوری‌هایت کلافه شوم و مواظب باشم اشتباه نکنی، خسته‌ام! از جوگیرشدن‌هایت و این اعتماد به نفس فوق‌العاده‌ات در صحبت کردن دقیقا پیرامون چیزهایی که نمی‌دانی.

دلم اما برای تو یکی تنگ شده.  تو که بین وقت‌های شلوغ و پلوغت جایی برای من هم پیدا می‌شد. از من بی خبر نمی‌شدی. برای تویی که در اوج صمیمیتمان حواست بود که شوخی‌هایت از دستت در نرود و مرا نرنجانی. دلم برای تو تنگ است که خیلی وقت‌ها خبر خوبی، حرفی، هدیه‌ای ، جایی و یا زمانی برای غافلگیر کردن من داشتی واتفاقا در اجرای ایده‌های غافلگیرکننده‌ات از من سریعتر بودی. دلم برای اشتیاقی که هر دویمان برای شناختن همدیگر داشتیم تنگ شده و اینکه همیشه چیزی کشف نشده باقی می‌ماند... دلم برای احوال پرسی‌ها، "دوستت دارم" ها، "مواظب خودت باش" های واقعی تو تنگ شده! کجایی این روزها؟ من تنهام! دلم برای اینکه کمی با هم قدم بزنیم تنگ شده رفیق!


برچسب‌ها: کجایی رفیق
نوشته شده توسط مصطفی سلیمانی در ساعت 11:48 بعد از ظهر | لینک  |