X
تبلیغات
آپاندیسِ قلم (APPENDIX ITEM) - چیستان و معما

کشکول کودکانه شماره 61

سایت فرهنگی و مذهبی نگار

تهیه و تنظیم: مصطفی سلیمانی

 

شعر کودکانه
[مادر بزرگ قصه‌ گو]

مادربزرگم
جانم فدایش
سرمی گذارم
روی پاهایش
دستی می کشد
بر سرو رویم
من مثل گل ها
او را می بویم
قصه می گوید
از دیو و پری
می زنم با او
هر کجا سری
خوابم می بر
با قصه هایش
یک رختخواب است
روی پاهایش
من هم می خواهم
مثل او باشم
مادر بزرگی
قصه گو باشم

معما و چیستان
 
1. رنگ سفید صخره ها آید میان سفره ها هركس نداند نام او مزه ندارد كام او.
2. نه انگورم نه انار  هم در انگورم هم در انار  زنجیر نیستم اما در زنجیرم  نخجیر نیستم اما در نخجیرم.
3. آن چیست كه هم انسان دارد، هم تخم مرغ وهم جاده؟
4. آن چیست كه من می روم و او می ماند؟
5. آن چیست كه پای كوه نشسته و کلاهی سفید به سر دارد؟
6. آن چیست كه اگر به زمین بیفتد نمی شكند،در آب هم تر نمی شود؟
7. موجود سرد و بی جان. گیرد ولی دوصد جان. دهان تنگ و تاریک. گردن دراز و باریک.
8. آن چیست که سرش را ببری زنده میشود؟
9. آن چیست که گردن دارد اما سرندارد. دست دارد اما پای ندارد؟
10. همه اطاق را پر میکند اما از سوراخ کلید بیرون میرود؟
** جواب:
1. نمک 2. انجیر 3. شانه 4. جای پا 5. قارچ 6. سایه 7. تفنگ 8. خزنده 9. کوزه 10. دود

ضرب المثل
[کفگیر به ته دیگ خورده!]

 
همیشه برای پختن پلو به مقدار زیاد از قابلمه های بزرگی به نام دیگ و از قاشق های بزرگی هم به نام کفگیر استفاده می شود.
در زمان های قدیم وقتی کسی نذری می پخت، بقیه ی مردم برای گرفتن غذاهای نذری صف می کشیدند.
وقتی که کفگیر به ته دیگ می خورد صدا می داد چون جنس آن ها فلزی بود. هنگامی که غذا در حال تمام شدن بود و پلو هم به انتها می رسید این کفگیر بر اثر برخورد به دیگ صدا می داد و آشپزها هم وقتی که غذا تمام می شد کفگیر را ته دیگ می چرخاندند و با این کار به بقیه کسانی که در صف بودند خبر می دادند که غذا تمام شده است.
کم کم این مسئله به صورت ضرب المثلی درآمد و این ضرب المثل وقتی به کار می رود که بخواهند به فردی بگویند دیر رسیده و دیگر مثل قبل توانایی یا ثروت قبلی را ندارند و قادر به کمک کردن به او نیستند.

داستان
[نقطه ضعف خرس شجاع] 

 


یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. در یک جنگل بزرگ خرسی بزرگ و تنومند و خوش اندام زندگی می کرد. اون از هر فرصتی استفاده می کرد و قدرتش را به رخ بقیه ی حیوان های جنگل می کشید.
او آن قدر قوی بود که مار بوآ، پلنگ خالدار و حتی شیر هم از او می ترسید.
قد این خرس قوی به دو متر می رسید و می توانست یک آدم را با فشار دستش خفه کند.
خرس قوی و مغرور همیشه به دوستانش می گفت: من قوی ترین خرس جهان هستم. می خواهم بدانم کدام حیوان می تواند مرا شکست دهد. هرکس که جرات مبارزه با مرا داشته باشد حتماً دیوانه است.
همه ی حیوانات جنگل در نبود او به دنبال حیوانی می گشتند که بتواند با او مبارزه کند و او را شکست دهد اما هر چه جستجو کردند هیچ راهی پیدا نکردند.
سرانجام خرسی دیگر که در همان جنگل زندگی می کرد گفت: شما باید قبول کنید که او شجاع ترین حیوان جنگل است.
یک روز که هوا طوفانی شد، آسمان رعد و برق شدیدی زد.آن قدر رعد قوی و پر زور بود که زمین را به لرزه در آورد.
همه ی حیوان های کوچک و ضعیف جنگل باناباوری دیدند که خرس شجاع سریع از غارش بیرون آمد و از سر ترس و وحشت غرش های بلندی می کرد.
از آن روز حیوان های جنگل به نقطه ضعف خرس قوی پی بردند و او دیگر نتواست به خاطر قدرتش برای دیگران پز بدهد.

 

نماز را دوست دارم
 
نماز خواندن را دوست دارم به وسعت تمام دریاها و اقیانوس ها، به وسعت آسمان و زمین؛ نه نه نه اصلاً  وسعت نمی دانم.
به نظر شما پیامبر (ص) و اهل بیتش چه قدر نماز را دوست داشتند، چه قدر به نماز اهمیت می دادند، چه قدر برای آن ها مهم بوده، نمی دانم.
می گویند نماز کلید بهشت است، آیا اصلاً بهشت در دارد؟ آیا همه کس می توانند از آن رد شوند یا اول باید زنگ بزنند، راستی زنگ آن چه چیزیست؟ چه کسی است؟ نمی دانم.
می گویند نماز روشنگر چشم هاست مگر نماز لامپ است که داخل چشم ما قرار دهند، یعنی ادیسون وقتی برق را اختراع کرد نماز را در چشم ما قرار داد. نه ممکن نیست پس معنی این واژه چیست؟ نمی دانم.
می گویند نماز ستون دین است یعنی دین ما یک خانه ای است که ستون دارد پس کسانی که نماز می خوانند ولی خانه ندارند چه، آن ها چطور؟
می گویند در روز قیامت اولین عملی که حساب و رسیدگی می شود نماز است. آیا رسید هم می دهند؟
نه این ها اشتباه است، همه این ها مادیست، چیزهایی است که ما فقط در این دنیا به آن ها احتیاج داریم و این جمله ها فقط یک اصطلاح است برای شناخت بهتر نماز. بهشت زنگ ندارد بلکه اعمال ما همان زنگ آن است.
نماز لامپ نیست و لامپ است که از نماز نور می گیرد نه نماز از لامپ.
نماز ستون نیست که ما فکر می کنیم بلکه اساس دین است.
** نتیجه: هیچ چیز را به چشم خودمان نگاه نکنیم شاید آن چیز نگاهی بهتر نیاز دارد.

خندونک
 
** به لاک پشت می گویند: یک دروغ بگو.
می گوید: دویدم و دویدم !!!
** اولی: ببخشید با حرف هایم سرشما را درد آوردم.
دومی: نه اختیار دارید. من حواسم از همان اول جای دیگر بود!!!
** سعید به دوستش محسن: برادرت که به خارج رفته، از چه راهی امرار معاش می کند؟
محسن: از راه نویسندگی.
سعید: چه می نویسد؟
محسن: هر ماه به پدرم نامه می نویسد تا برایش پول بفرسته!
** معلمی در کلاس علوم از دانش آموزی پرسید: «با دیدن پای این حیوان، نام حیوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پایی که در دست معلم بود نگاه کرد، نتوانست پاسخ دهد.
معلم پس از مدتی گفت: «بگو اسمت چیه تا برایت یک صفر بگذارم.»
دانش آموز  پایش را از کفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روی پای من بگویید اسمم چیه»
** معلم: بگو ببینم آفریقا کجاست؟شاگرد: (با گریه) آقا اجازه، چرا هر وقت یک چیزی گم میشه از من می پرسید!؟

یاد روزای رفته

سایت فرهنگی و مذهبی نگار

 
نون و پنیر و پسته
میخوام بگم یه قصه
قصه و آواز و مثل
شیرین تر از قند و عسل
یادم میآد، اون قدیما
تو کوچه های شهر ما
بچه های زبر و زرنگ
با لباسای رنگارنگ
با هم میخوردن کلوچه
بازی می کردن تو کوچه
کینه ها رو می روندن
کنار هم میخوندن
همه می گفتن، یه صدا
بازی گرگم به هوا
می خوند پسر بزرگه
تا ببینن، کی گرگه.
یک، دو، سه، پونزده
هزار رو شصت و شونزده
هرکی می گه شونزده نیست
هیوده، هیجده، نوزده، بیست
یاد روزای رفته
از دل ما نرفته



موضوعات مرتبط: 2- کودکانه ، چیستان و معما ، مجله حریم امام ، دخترانه ، طنز و سرگرمی ، عکس
برچسب‌ها: کشکول کودکانه , شعر کودکانه , مادر بزرگ قصه‌ گو , معما و چیستان , ضرب المثل

تاريخ : پنجشنبه 1392/01/29 | 5:56 بعد از ظهر | نویسنده : مصطفی سلیمانی |

کشکول کودکانه شماره ۵۶ 


	ابراز احساسات یک ببر 370 کیلویی به یک دختربچه در باغ وحش بریتانیا.
 

 

شعر کودکانه
[درختکاری]

 
به دست خود درختي مي نشانم             
به پايش جوي آبي مي كشانم
كمي تخم چمن بر روي خاكش                       
براي يادگاري مي فشانم
درختم كم كم آرد بر گ و باري                
بسازد بر سر خود شاخساري
چمن رويد در آنجا سبز و خرم                   
شود زير درختم سبزه زاري
به تابستان كه گرما رو نمايد                 
درختم چتر خود را مي گشايد
خنك مي سازد آنجا را ز سايه                     
دل هر رهگذر را مي ربايد
به پايش خسته اي بي حال و بي تاب      
ميان روز گرمي مي رود خواب
شود بيدار و گويد : اي كه اينجا               
درختي كاشتي روح تو شاداب
[عباس يميني شريف]

آزمایش
[سس اسرار آمیز]

 
شما می توانید به بسته ی سس کچاپ که در بطری محبوس شده دستور دهید شناور شود یا به ته ظرف برود.
وسایل مورد نیاز
یک بطری پلاستیکی یک لیتری
یک بسته سس کچاپ
نمک
** دستورالعمل
1- برچسب های روی بطری را بکنید و آن را پر آب کنید.
2- بسته ی کچاپ را به بطری اضافه کنید.
3- اگر کچاپ شما شناور شد می توانید به مرحله ی 4 بروید و اگر کچاپ شما به ته ظرف رفت به مرحله ی 5 بروید.
4- برای کچاپ شناور شما باید سر بطری را رویش بگذارید و بطری را از طرفین محکم فشار دهید. اگر کچاپ شما به ته ظرف رفت وقتی شما آن را فشار دادید و وقتی آن را رها کردید شناور شد، باید به شما تبریک گفت چون آزمایش شما به پایان رسیده، اما اگر با فشار بطری، کچاپ به ته ظرف نرفت باید نوع دیگری از بسته ی کچاپ یا بسته ی سس سویا یا خردل را امتحان کنید.
5- اگر بسته کچاپ به ته بطری رفت، حدود 3 قاشق غذاخوری نمک به بطری اضافه کنید. سر آن را ببندید و خوب آن را به بالا و پایین حرکت دهید تا نمک در آب حل شود.
6- به اضافه کردن نمک ادامه دهید تا کچاپ به بالای بطری بیاید.
7- هنگامی که بسته روی آب شناور شد، مطمئن شوید که بطری پر آب است و سپس در آن را محکم ببندید.
8- حالا بطری را فشار دهید. بسته ی اسرارآمیز باید به ته ظرف برود وقتی شما بطری را فشار می دهید، و وقتی شما آن را رها می کنید شناور شود. با کمی تمرین شما می توانید بسته را در وسط بطری متوقف کنید.

داستانک
[نتیجه‌ کار]

 
کلاه حصیری اش را از سر برداشت وعرق پیشانی اش را پاک کرد، هوا گرم بود. آبی آسمان در همه جا ریخته بود و گاه گاه ته ابر سفیدی در این آبی می لغزید. خنده کودکانه اش خورشید را شعله ورتر کرد. گندم ها هم قدّش بودند. عاشق رنگ زردشان بود. دست هایش را در انبوه گندم ها فرو کرد ودر امتداد مزرعه دوید و بی دلیل قهقه سرداد.
پیرمرد از تپه بالا رفت، غروب شده بود، نفس عمیقی کشید و از دور به مزرعه نگاه کرد. آفتابگردان ها مثل او خمیده بودند، اما درخت گیلاس با شکوفه هایش به او لبخند می زد.
روی چمن ها دراز کشیده بود، پوست سبزه اش هم رنگ مزرعه بود. صدایی شنید، پدرش که بالای سرش ایستاده بود کنارش نشست و چیزی در دستش گذاشت و گفت این را بکار...
پیرمرد صورتش را با آب شست. هوای صبح کمی سرد بود اما بوی خوبی می داد. خورشید بیرون آمده بود و آفتابگردان ها مطیع او بودند. پسرک دانه را آب داد، دانه دیگر یک دانه نبود، قد کشیده و بزرگ شده بود. می خواست بداند چه درختی خواهد شد، پدر می گفت: در این دانه رازی نهفته است، شاید راز گنجی باشد و با هیجان چشمانش برق زد.
پیرمرد کنار درخت گیلاس نشست وشکوفه ها را بویید. سایه ی خنکی بود، دستی روی صورتش کشید و لبخند زد. پوست گندمی اش هم رنگ مزرعه بود، قهقه ی کودکی از دور در گوش هایش طنین می انداخت و نسیمی زیبا که موهای درخت را پریشان می کرد وبوی شکوفه ها را پراکنده.
از قاب کودکی اش تنها این درخت مانده بود و مزرعه ای در آغوش آفتابگردان های مطیع، پیرمرد دلش تنگ شده بود، دلش براش گندم های زرینی که با موهای آشفته شان مطیع باد بودند تنگ شده بود. پیرمرد می خواست گندم باشد، پیرمرد می خواست زیر باد و وزش نسیم بی اراده حرکت کند.

طنزستان
[میمون‌ها و کلاه فروش]

 
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست!
بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.
به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند و او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند ...
یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم همان کار را کردند. نهایتاً کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند!
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری؟!

با هم بخندیم!

تربیت همراه با سنگ‌دلی؛ تربیت زرافه‌ای!


 
** یه اسبه زنگ میزنه سیرک میگه با مدیر سیرک کار دارم. گوشی رو میدن به مدیر سیرک اسبه بهش میگه آقا من کار میخوام. مدیره میگه کار نیست. اسبه همین طور اصرار میکنه، مدیر هم انکار تا آخرش مدیره میگه کشتیمون حالا چه کار بلدی؟ اسبه میگه من دارم باهات حرف میزنم!
** یک روز بازرس بهداشت به یک گاوداری رفت و پرسید:«چه چیزی برای خوردن به گاوها می دهید؟»
صاحب گاوداری گفت:«پوست هنوانه،آشغال و هرچه گیرمان بیاید!» بازرس او را جریمه کرد و رفت.
چند روز بعد یک نفر آمد و همین سوال را پرسید. صاحب گاوداری که این بار ترسیده بود، گفت:«میگو بخارپز، آب پرتغال طبیعی، بستنی شکلاتی و ...» مرد عصبانی شد و گفت:«از طرف سازمان مبارزه با گرسنگی آمده ام و شما را جریمه می کنم.»
چند روز بعد دوباره شخصی به گاوداری آمد و همان سوال را پرسید.صاحب گاوداری که کلافه شده بود، گفت:«ما یک هزار تومانی به هر یک از گاوها می دهیم و می گوییم بروید، هرچه دوست دارید بخرید و بخورید!»
** یارو میره مهمانی. وقتی میاد بیرون می بینه کفشاش نیست، می گه 4 حالت داره: نیومدم؟ بدون کفش اومدم؟  اومدم و رفتم؟ بعداً میام؟
** مردی می خواست ماشینش را بشوید اول پلاکش را شست دوستش پرسید برای چی اول پلاکش را می شویی؟
مردگفت:دفعه ی قبل همه ی ماشین را شستم وقتی رفتم پلاکش را بشویم دیدم ماشین مال خودم نیست..
** به یارو می گن چرا درس می خونی؟ می گه: برای این که دکتر بشم پول در بیارم نیسان بخرم باهاش کار کنم!

کاردستی
[گلدان چوبی]

 
دوستان عزیز و مهربان امروز می خواهیم با هم یک گلدان زیبا و دست ساز درست کنیم که به وسایل ساده ای احتیاج دارد. پس وسایل مورد نیاز را فراهم کنید و با ما همراه شوید.
** وسایل مورد نیاز:
[تکه های کوچک و هم اندازه ی چوب؛ چند تا بلوط؛ برگ؛ کش؛ قوطی حلبی؛ چسب مایع]
 ** دستورالعمل
تکه های چوب را در مقابل قوطی حلبی قرار دهید و آن ها را کمی بلندتر از لبه ی قوطی اندازه بگیرید و ببرید. همه تکه چوب ها باید اندازه ی برابری داشته باشند.
تکه های چوب را به قوطی حلبی بچسبانید. سپس یک کش سفید دور تکه های چوب ببندید.
بعد از این که چسب خشک شد می توانید چند برگ و چند دانه بلوط را به گلدان بچسبانید.
حالا به باغچه ی خانه تان بروید و چند شاخه گل زیبا بچینید و آن ها را خیلی زیبا مرتب کنید و در گلدان قرار دهید.

دانستنیها
[مثل چيست؟]

مثل، ‌سخن كوتاه و مشهوري است كه به قصه اي عبرت آميز يا گفتاري نكته آموز اشاره مي كند و جاي توضيح بيشتر را مي گيرد.
كلمه «مثل» عربي است و كلمه فارسي آن «متل» است. وقتي مثل گفتن صورت بي ادبانه پيدا كند آن را «متلك» مي گويند. البته ضرب المثل يك تركيب عربي است به معناي مثل زدن.
در همه زبانهاي دنيا ضرب المثل فراوان است. بعضي از مثل ها در همه زبانها به هم شباهت دارند.
هر قدر تاريخ تمدن ملتي درازتر باشد بيشتر حادثه در آن پيدا شده و مثل هاي بيشتري در آن وجود دارد. و در زبان فارسي نيز ده ها هزار ضرب المثل وجود دارد.
 



موضوعات مرتبط: 1- مقالات نویسنده ، 2- کودکانه ، کاردستی ، چیستان و معما ، مجله حریم امام ، دخترانه
برچسب‌ها: کشکول کودکانه شماره ۵۶ , کشکول کودکانه , شعر کودکانه , درختکاری , آزمایش

تاريخ : دوشنبه 1391/12/21 | 8:7 قبل از ظهر | نویسنده : مصطفی سلیمانی |

سخت ترین معمای دنیا...


	سرچرخانی چند هندو در یک مراسم آیینی در جامو.
 

<-در خیابانی، پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد.
۲-در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.
۳-این پنج صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت مینوشند، سیگار متفاوت می کشند و
 
حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند. سئوال: کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه
 
می دارد؟
راهنمایی:
۱- مرد انگليسي در خانه قرمز زندگی می کند.
۲-مرد سوئدی، یک سگ دارد.
۳-مرد دانمارکی چای می نوشد.

۴-خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.
۵-صاحبخانه خانه سبز، قهوه مینوشد.
۶-شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد.
۷-صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد.
۸-مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر مینوشد.
۹-مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند.
۱۰-مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می
 کند.
۱۱-مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند.
۱۲-مردی که سیگار Blue Master می کشد، آبجو می نوشد.
۱۳-مرد آلمانی سیگار Prince میکشد.

۱۴-مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.
۱۵-مردی که سیگار Blends میکشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.


موضوعات مرتبط: چیستان و معما ، طنز و سرگرمی ، عکس
برچسب‌ها: سخت ترین معمای دنیا , معما , پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد

تاريخ : شنبه 1391/12/19 | 0:19 قبل از ظهر | نویسنده : مصطفی سلیمانی |

کشکول کودکانه شماره ۵۵ 

سایت فرهنگی و مذهبی نگار

 تهیه و تنظیم: مصطفی سلیمانی


کلام بزرگان
[بازیگوشی کودکان]

 
طبق تعلیم و تربیت اسلام هیچ پدر و مادری حق ندارد روح بازی گوشی(شیطنت) و سرپیچی از اطاعت در دوران خردسالی کودک را دراو سرکوب کند و به خاطر تامین آرامش و آسایش خاطر خویش کودکان سرشار و لبریز از نشاط و جنب و جوش را به موجودی مطیع، آرام، خموده و افسرده دل مبدل سازند.
امام خمینی رحمه الله نیز که آشنا به روحیات، حالات و مراحل رشد کودکان بودند، درباره شیطنت و بازیگوشی بچه ها می فرمودند:«بچه شیطون است، او باید شیطنت کند و بچه ای که یک گوشه بیفتد و بخوابد، چهار زانو بنشیند، این بچه نیست، بزرگ سال است، بچه نباید بنشیند و اگر یک جا نشست شما باید ببینید چرا نشسته و اگر خوابید ببینید چرا خوابیده بچه باید شیطنت کند.»
 

لطیفه های نمکی


	بازی کودکان در کابل.
 


 
* ماشین لباسشویی
مریض گفت: آقای دکتر...لطفاً به من کمک کنید...من هر وقت سوار چرخ و فلک می شوم، صدای ماشین لباسشویی می شنوم!
دکتر، گوش های مریض را معاینه کرد و گفت: نگران نباش جانم... درمان این ناراحتی، خیلی ساده است...هروقت می روی استخر، مواظب باش آب توی گوش هایت نرود!
* نمک
توی یک رستوران، مشتری عصبانی، پیشخدمت را صدا زد و گفت: من یک سوپ بدون نمک خواسته بودم...چرا این سوپ شور است؟
پیشخدمت گفت:نگران نباشید قربان...این نمک نیست...شوره ی سر آشپز است!
* نعلبکی
یک نفر به حمام می رود. آب جوش بوده با نعلبکی دوش می گیرد. 
* غذای خوش مزه
شادی:خواب دیدم مسافرت هستم.
پروانه: من خواب یک غذای خوش مزه را دیدم.
شادی: چرا به من ندادی؟
پروانه: چون مسافرت بودی.


 
شعر کودکانه
[بهار کی می آیی!]

 
کنار کوچه، تنها
نشسته آدم برفی
نه در دلش لبخندی
نه بر لبانش حرفی
نشسته روی آنتن
کلاغ پیری، تنها
نشسته ام من اینجا
کنار مامان، بابا
نشسته بذری کوچک
به زیر خاک، افسرده
جوانه هم خوابیده
بنفشه هم پژمرده
چقدر از ما دوری!
چقدر ناپیدایی !
بهار کی می آیی؟!
بهار کی می آیی؟!
 

داستان کودکانه
[دوستی کبوتر و مورچه]

 
هیچ چیز نمی تواند زیباتر از دوستی عمیق و خالص بین دو نفر باشد.
روزی روزگاری مورچه ای کوچک که بسیار تشنه بود، برای نوشیدن آب به برکه ای رفت. مورچه پای کوچکش را روی تنه ی درختی گذاشت تا راحت تر آب بخورد، اما پایش لیز خورد و به داخل آب افتاد. مورچه کوچولو بسیار ترسیده بود، چون شنا بلد نبود.
خوشبختانه کبوتری از آن جا می گذشت و متوجه شد که مورچه به دردسر افتاده، پس سریع به سرعت برق و باد خود را به او رساند و شاخه ای کوچک به سمت او انداخت تا مورچه آن را بگیرد و خود را نجات دهد. مورچه هم به کمک کبوتر خود را از آب بیرون کشید و بی نهایت از کمک کبوتر تشکر کرد.
مورچه گفت: کبوتر زیبا از تو بسیار ممنون و متشکرم. اگر نبودی من حتماً غرق می شدم.
کبوتر گفت: خواهش می کنم. ما باید به هم کمک کنیم. تو هم اگر به جای من بودی همین کار را می کردی.
مورچه کوچولو تایید کرد و گفت:مطمئناً.
طولی نکشید که پیش گویی آن دو به حقیقت پیوست، چون یک شکارچی طماع کبوتر را دید و تفنگش را به سمت او نشانه گرفت.
اما ناگهان خارشی عجیب در دست راستش احساس کرد و لوله ی تفنگ را به سمت پایین آورد تا دستش را بخاراند.
چه اتفاقی افتاده بود؟
کار کار مورچه کوچولو بود. وقتی او دید که کبوتر به دردسر افتاده دست شکارچی را گاز گرفت.
کبوتر هم از حواس پرتی شکارچی استفاده کرد و با تمام سرعت پرواز کرد و از آن جا دور شد. به کمک مورچه، کبوتر سالم ماند و نجات پیدا کرد.

داستانک
[داستان‌های کوتاه و خنده دار]

 
## داستان ملا و گوسفند
روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید. در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا راه افتاد.
ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است.
دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟
 
## بسته سنگین
یک روز مردی در حال عبور از خیابان کودکی را مشغول جابجایی بسته ای دید که از خود کودک بزرگتر بود، پس به نزدیکش رفت و گفت: عزیزم بگذار تا کمکت کنم.
مرد وقتی خواست بسته را بردارد دید که حتی بلند کردنش برای او مشکل است چه برسد به این بچه.
کمی که رفتند مرد از کودک پرسید چرا این بسته را حمل می کند؟
کودک در پاسخ گفت: که پدرش از او خواسته است.
مرد پرسید: چرا پدرت خودش این کار را انجام نداد؟ مگر نمی دانست که حمل این بسته برایت چقدر سخت است؟
کودک جواب داد: اتفاقا مادرم هم همین حرف را به پدرم زد ولی او گفت: خانم بالاخره یه کسی پیدا می شه به این بچه کمک کنه دیگه!

چیستان
 
*آن چه كشوري است كه در پيشاني ماست؟ چين
*اين سر کوه، اَرّه اَرّه آن سر کوه، اَرّه اَرّه ميان کوه، گوشت بره؟ دهان و دندان
*آن چه چيزي است كه هرچه با آن بنويسند تمام نمي شود؟ دست
*آن چيست كه روز مي دود و شب پاسبانِ اتاق است؟ كفش
*آن چيست كه اگر به زمين بيفتد نمي شكند، در آب هم تر نمي شود؟ سايه
*آن چیست که چهار پا است ولی قادر به راه رفتن نیست؟ ميزوصندلي
*آن چيست كه بدون آن‌كه به آن آب بدهيم، سبز می‌شود؟ چراغ راهنمايي
*آن چيست كه هم ماه دارد و هم نان و هم داروخانه؟ قرص
*عجايب صنعتي ديدم در اين دشت بلور از آسمان افتاد و نشكست؟ برف يا تگرگ
*آن چه عددی است كه اگر وارونه اش كنيم، بيشتر مي شود؟هفت
*آن چيست كه روز را روشن مي كند و كار را تمام؟ حرف ر
*کدام کلیدی هست که به هیچ دری نمی خورد؟ كليد برق
* نام كدام جزيره است كه وارونه اش را بچه ها مي نويسند؟ قشم
*آن چیست که آسمانش سبز است و شهرش قرمز و مردمانش سیاه؟هندوانه
 
جملات زیبا

سایت فرهنگی و مذهبی نگار



  
## مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی، بدان که زندگی می کنی …
## اخلاقی که بر تهدید استوار باشد، پوزخند بر اخلاق است. سراسر تزویز!
## فقط مگس‌ها هستند که برایشان مهم نیست کجا نشستند؛ روی گُل یا...
## معیارِ واقعی ثروت ما این است که؛ اگر پولمان را گم کنیم، چقدر می‌ارزیم ...
## استخوان بندی فریاد، پاسخ هزاران ستم بی صداست!
## سعی نکن متفاوت باشی! فقط  "خوب باش" این روزها خوب بودن به اندازه ی کافی متفاوت است...
## اگر می دانستید که یک محکوم به مرگ هنگام مجازات تا چه حد آرزوی بازگشت به زندگی را دارد، آنگاه قدر روزهایی را که با غم سپری می کنید، می دانستید.



موضوعات مرتبط: 1- مقالات نویسنده ، 2- کودکانه ، 12- جملات زیبا ، 13- اس ام اس ، چیستان و معما ، مجله حریم امام ، دخترانه
برچسب‌ها: کشکول کودکانه , کلام بزرگان , بازیگوشی کودکان , لطیفه های نمکی , شعر کودکانه

تاريخ : چهارشنبه 1391/12/09 | 2:22 بعد از ظهر | نویسنده : مصطفی سلیمانی |

کشکول کودکانه شماره ۵۳

   
	بدون شرح!

 تهیه و تنظیم: مصطفی سلیمانی


جملات زیبا
 
* رقابت تا زماني پسنديده است که کار به حسادت نکشد. دکارت
* زمان استاد بزرگي است که بسياري ازمشکلات را حل مي کند. کرني
* بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود که از ميان ما رفته باشند. امرسون
* هرکس تاريخ بداند، هم در گذشته زندگي مي کند و هم در حال . آلفرد روزنبرگ
* مردبزرگ دير وعده مي دهدو زود انجام مي دهد. کنفوسيوس
* به همه عشق بورز، به تعداد کمي اعتماد کن، و به هيچکس بدي نکن. شکسپير
* شادي زمان و مکان نمي خواهد کافي است دل بخواهد. مارسل پروست
 

دانستنیها
[تار عنکبوت]

 
تار عنکبوت نازکتر از مو است، ولی از مقاومترین مواد طبیعی است. و اینقدر مقاوم است که در مقابل طوفانهای شدید هم مقاومت می کند. او تارهایی نازکتر از مو و سخت تر از فولاد دارد.
عنکبوت با زیرکی خاصی، غذا، گل و فضای مورد نظر دلخواه هریک از حشرات را در نظر می گیرد و سپس اقدام به ساختن تارهای مخصوص می کند.
عنکبوتها با طراحی و رنگ آمیزی تارهای خود، باعث جذب حشراتی می شود که دنبال غذا هستند.

شعر کودکانه
[خوش‌رویی]
 
کوچولوی من آروم بگیر
چی شده چرا داد می زنی
چه قدر بهونه گیر شدی!
بیخودی فریاد می زنی
لجبازی، کار شیطونه
بد اخلاقی، کار اونه
اگه میخوای که خوب باشی
نذار که پیشت بمونه
زشت میشه صورت گلت
از این به بعد اخمو نباش
بچه خوب، خوش اخلاقه
با همه ی همبازی هاش
خوشرو اگه هستی تو هم
برو مدادت رو بیار
برای این کارهای خوب
تو کارنامه ات یه بیست بذار
  

دستان من
[گل آهن ربایی]

 
بچه های عزیز امروز می خواهیم با هم یک گل آهن ربایی درست کنیم. شما می توانید از آن به عنوان یک وسیله ی تزیینی استفاده کنید و آن را روی وسایل فلزی بچسبانید.
* وسایل مورد نیاز
دو فوم به رنگ های آبی و صورتی
ماژیک مشکی
چشم های عروسکی 15 میلی متری
آهن ربای 2.5 سانتی متری
منگله ی 3 سانتی متری
چسب سفید
* دستورالعمل
1- ابتدا طرح گل را به کمک مداد روی فوم بکشید و سپس دو فوم را روی هم قرار دهید و به کمک قیچی طرح گل را از روی دو فوم جدا کنید. حالا دو گل فومی دارید.
2- حالا آهن ربایتان به کمک چسب به یکی از گل هایتان بچسبانید. آهن ربا باید در پشت گلتان بچسبد.
3- گل دوم را در بالای گل اول قرار دهید. اما کمی آن را بچرخانید تا گل اول دیده شود و بعد به کمک چسب بچسبانید.
4- منگله را در مرکز گل بالایی به عنوان بینی با چسب بچسبانید. چشم ها را بالای بینی بچسبانید و بعد با ماژیک مشکی ابروها و دهان را نقاشی کنید.
شما می توانید چند تا از این گل ها را درست کنید و آن را به مادرتان هدیه بدهید.

چیستان
 
* در کاف هست در قاف نیست! در لام هست در میم نیست! در غین هست در عین نیست!
* آن چیست که بی زبان سخن می گوید، از قول من و تو قصه ها می گوید، با آنکه در او نیست نه دندان و لب، بی پرده ز کار این و آن می گوید.
* آن چیست که بی علم و دانش تمام اشیا را همان گونه که هست به ما نشان می دهد.
* چه پرنده ای است که اگر نامش را برعکس کنیم نام پرنده ی دیگری می شود.
* همیشه در آسمان است ولی پر ندارد گریه می‌کند ولی چشم ندارد؟
* اگر باشد کور است و اگر نباشد کر است.
* آن کیست که همه جا می‌رود، ولی از خانه‌اش بیرون نمیرود؟
پاسخ: کلاغ- کتاب- آئینه- زاغ، غاز- ابر- حرف "و"- لاک پشت
 

لطیفه های نخودی
 
* به یارو میگن تو شهرتون آثار باستانی دارین؟ میگه نه ولی دارن میسازن.
* یه روز یکی میره توجنگل می بینه روباهه خوابه میگه خوب شد خواب بود وگرنه گولم می زد.
* غضنفر پتروس فداکار و با دهقان فداکار قاطی می کنه می ره انگشتشو می کنه تو چشم راننده قطار.
* یک بار یکی زنگ میزنه تاکسی تلفنی میگه آقا ماشین دارید. مردی که پشت تلفن بوده جواب میده بله. یارو میگه خوش به حالتون ما نداریم.
* هواپیما داشت سقوط می کرد، همه داشتند جیغ می زدند به جز ایوب !
ازش می پرسن چرا تو ساکتی؟!
میگه: ماله بابام که نیست بذار سقوط کنه!!!
* به یارو میگن یه جمله بگو که توش چای باشه …
میگه قوری !!!
* یارو توی اتوبوس پر جمعیت پیله کرده بود به راننده و در گوش راننده حرف می زد.
راننده مرتب بهش می گفت: برو بشین سر جات.
آخرش مسافرها به راننده میگن: آقای راننده به حرفش گوش کن شاید کاری داره.
راننده میگه: نه اومده به من میگه: چپ کن یه کم بخندیم !!!
 

نقد و نق
[گذشته ها]

 
دهقان فداكار پيرشده
چوپان دروغگو عزيز شده
شنگول و منگول گرگ شدن
كوكب خانوم ديگه حوصله مهمون رو نداره
كبري تصميم گرفته دماغشو عمل كنه
روباه و كلاغ دستشون تو يك كاسه اس
حسنك گوسفنداش رو ول كرده تو يك شركت آبدارچي شده
آرش كمانگير معتاد شده
شيرين، خسرو و فرهاد رو پيچونده با یه نفر دیگه رفته اسكي
رستم اسب اش رو فروخته يك موتور خريده با اسفنديار ميرن كيف قاپي .....
راستي چي به سر ماها اومده؟ كسي ميدونه؟!
 



موضوعات مرتبط: 1- مقالات نویسنده ، 2- کودکانه ، 4- مطالب منبر ، 12- جملات زیبا ، 13- اس ام اس ، کاردستی ، چیستان و معما
برچسب‌ها: کشکول کودکانه شماره ۵۳ , نقد و نق , لطیفه های نخودی , چیستان , دستان من
ادامه مطلب

تاريخ : سه شنبه 1391/12/01 | 2:46 بعد از ظهر | نویسنده : مصطفی سلیمانی |

شما چه حیوانی هستید؟

معرفی سایتی زیبا

کلیک کنید: شما چه حیوانی هستید؟

نتیجۀ خودم:

مصطفی سلیمانی فارسي شما


آفتاب پرست

منبع: شما چه حیوانی هستید؟

 



موضوعات مرتبط: 2- کودکانه ، چیستان و معما ، طنز و سرگرمی ، عکس ، علمی ، معرفی سایت ها و وبلاگ ها
برچسب‌ها: معرفی سایتی زیبا , شما چه حیوانی هستید , زیبا , معرفی سایت ها و وبلاگ های زیبا , سایت خنده دار

تاريخ : یکشنبه 1391/10/24 | 5:14 بعد از ظهر | نویسنده : مصطفی سلیمانی |

کشکول کودکانه شماره ۴۵

  تهیه و تنظیم: مصطفی سلیمانی

نکات روانشناسی
[نقاشی کودکان]


يك آسمان بنفش با گل‌هايي كه در آسمان پرواز مي‌كنند. درختاني با برگ‌هاي قرمز و يك خانه با دودكش. جاده‌اي كه توي آن يك ماشين حركت مي‌كند و بچه ‌ها و مامان و بابا كه دست هم را گرفته ‌اند و موهايشان سيخ سيخي شده است.
اين نقاشي زيبا‌ست. مامان به او مي‌گويد: چرا آسمان بنفش است؟ چرا گل‌ها توي آسمان هستند؟ چرا موهاي ما سيخ سيخي است انگار ترسيده ‌ايم.
زيبا مي‌ گويد دلم مي ‌خواد. دوست ندارم عوضش كنم. مادر نمي‌داند كه هر چيزي كه كودك مي‌كشد ريشه در تفكرات و دنياي تخيلي او و واقعيات پيرامونش دارد.
روانشناسان كودك تحليل‌ هاي زيادي از نقاشي آنان مي ‌كنند و مي‌توانند به زواياي پنهان روحيات كودكان و مشكلاتي كه هرگز به زبان نمي ‌آورند و گاه والدين هم به آن اشاره ‌اي نمي ‌كنند پي ببرند.
اعضاي يك خانواده هماهنگ، در نقاشي ‌هاي كودكان، هميشه با هم و دست در دست هم نشان داده مي ‌شوند. اگر اين اشخاص در تصوير در حالتي تعاملي و خوش و خرم با يكديگر باشند نشان مي ‌دهد درجه صميميت آنها بيشتر است.
نقاشي بزرگي كه همه صفحه را بگيرد نشانه اعتماد به نفس كودك است، اما كودكي كه نقاشي ريز و كوچكي در يك گوشه صفحه مي ‌كشد و بقيه را سفيد مي ‌گذارد اغلب از اعتماد به نفس كمي برخوردار است. استفاده از خطوط شكسته و لرزان نيز همين حالت را نشان مي ‌دهد. 

شعر کودکانه
[آسمان هم خندید]


پدرم گفت: «برو» گفتم: چشم
مادرم گفت: «بیا» گفتم: چشم
هر چه گفتند به من، با لبخند
گوش كردم همه را، گفتم چشم
مادرم شاد شد از رفتارم
خنده بر روی پدر آوردم
با پدر مادر خود، در هر حال
تا توانستم، نیكی كردم
پدرم گفت: تو خوبی پسرم
مادرم گفت: از او بهتر نیست
آسمان خنده به رویم زد و گفت:
پسرك از تو خدا هم راضی است

با هم بخندیم


* بهترین راه
اولی: تو وقتی دستت به پشتت نمی رسه که بخارونیش، چی کار می کنی؟
دومی: یه چهار پایه می ذارم زیر پام تا دستم برسه.
* گل تمیز
خبرنگار: چرا همیشه قبل از بازی حموم می کنی؟
فوتبالیست: می خوام گل های تمیز بزنم.
* بدهکار
طلبکار: به پدرت بگو بیاد پول من رو بده.
پسر: پدرم خونه نیست.
طلبکار: پس از این به بعد به پدرت بگو وقتی از خونه میره بیرون، سرش رو لای پنجره جا نذاره! همین الان دیدمش.

درنگستان
[همسایه حسود]


روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بودکه صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.
یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است . سطل را تمیز کرد ، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد . وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است .
وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت: «هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد.»
 


چیستان
[معمای گوسفندی]


هارون الرشید حوصله اش سر رفته بود. به بهلول گفت: «یک معما می گویم. می خواهم ببینم تو می توانی جوابش را بدهی یا نه.» بهلول گفت: «اگر جواب دادم، در عوضش چه کار می کنی؟» هارون گفت: «هزار دینار پاداش به تو می دهم. ولی اگر نتوانستی، تو را در رودخانه ی دجله می اندازم.»
بهلول گفت: «من پول نمی خواهم. اگر جواب دادم، باید صد نفر از دوستانم که در زندان هستند، آزاد کنی و اگر نتوانستم، حاضرم در رود دجله غرقم کنی.»
این طرف رودخانه، یک گوسفند و یک گرگ و یک دسته علف است. یک قایق هم داریم ولی هر بار فقط می توانیم یکی از این ها را به آن طرف رودخانه ببریم. چه طور باید این کار را انجام دهیم که نه گوسفند علف را بخورد و نه گرگ، گوسفند را؟
بهلول فکری کرد و این گونه جواب داد: اول گوسفند را می بریم، بعد علف را، موقع برگشتن گوسفند را برمیگردانیم و گرگ را می بریم. بعد بر می گردیم و گوسفند را می بریم.
هارون از این جواب تعجب کرد. بهلول گفت: «حالا نوبت تو است که به قولت وفا کنی.»
هارون سرش را تکان داد و گفت: «نه، من نمی توانم زندانی هایی را که گفتی، آزاد کنم. این ها از دوستان موسی بن جعفرند.»

دانستنیها
[خمیازه]


گاهی اتفاق افتاده است که میلی به کار کردن ندارید و می‌گویید دست و دلم پی کار کردن نمی‌رود. می‌دانید چرا این گونه است؟ برای اینکه خسته اید. خستگی هنگامی رخ می‌دهد که مقدار موارد زاید و سمّی در بدن زیاد شود. یکی از مواد مسموم کننده که در بدن به وجود می‌آید گاز کربنیک است
.وقتی که گاز کربنیک بدن شما زیاد شود، بی اختیار خمیازه می‌کشید. یعنی دهانتان را باز می‌کنید و بعد نفس خود را بیرون می‌دهید و در نتیجه مقداری از گاز کربنیک را از بدن خارج می‌کنید. این کار، همان طور که گفتیم، بی اختیار و خود به خود صورت می‌گیرد، زیرا در مغز ما مرکزی هست که نفس کشیدنمان را تنظیم می‌کند.
اگر مقدار زیادی گاز کربنیک در بدن ما باشد، این مرکز به عضلات دهان و شش‌ها فرمان می‌دهد که آن را از بدن خارج کنند. برای همین است که ما، بی آنکه خودمان بخواهیم، دهانمان را باز می‌کنیم، نفس بلندی می‌کشیم و بعد گاز کربنیک را بیرون می‌دهیم.
گاهی هم، وقتی که کسی خمیازه می‌کشد، ما خمیازه می‌کشیم. در این وقت دیگر علَت خمیازه کشیدن زیاد بودن گاز کربنیک نیست، بلکه نگاه کردن به خمیازه‌ی دیگری یا شنیدن صدای خمیازه‌ی او روی مغز ما تأثیر می‌کند و باعث خمیازه می‌شود. حتی ممکن است خواندن این صفحه باعث می‌شود که شما بی اختیار خمیازه بکشید.



موضوعات مرتبط: 1- مقالات نویسنده ، 2- کودکانه ، چیستان و معما ، مجله حریم امام ، طنز و سرگرمی
برچسب‌ها: کشکول کودکانه شماره ۴۵ , نکات روانشناسی , نقاشی کودکان , شعر کودکانه , آسمان هم خندید , با هم بخندیم , درنگستان , همسایه حسود , چیستان , معمای گوسفندی , دانستنیها , خمیازه , روانشناسی نقاشی , کار با کودک , کودکانه , مطالب کودکانه

تاريخ : سه شنبه 1391/09/28 | 7:58 قبل از ظهر | نویسنده : مصطفی سلیمانی |

طلوع امید

(به مناسبت میلاد امام رضا علیه السلام)

تهیه و تنظیم: مصطفی سلیمانی


پروانه ها، بال زنان و شادی کنان، شاعرانه ترین پروازشان را بر گرد شمع شبستان هشتم دنیا، آغاز می کنند. خورشید، شور و التهاب شگفتی را در وجود خویشتن احساس می کند. ماه، از همیشه زیباتر می شود و نگاهش را میهمان سرور و سرسبزی می سازد. درختان با خرسندی به سیمای آفتاب می نگرند و به شادمانی می پردازند. کاینات غرق نورند. فرشته ها و آدمیان مسرورند. همگان مشتاق طلوع روی اویند. همه می خواهند سیب خوشبوی وجود او را ببویند. همه می خواهند شکفتن گل والای وِلا را در دنیا ببینند و گلبرگی از نور و نوازش و شفاعت او بچینند. آری، ای سید گل ها، ای مولا، ای سبزه زار سر زندگی و صفا، ای علی بن موسی الرضا علیه السلام ، قدوم پاک تو، حضور همه زیبایی ها را بیمه می کند. دست های مهربان لطف تو، برترین سایه بان دل ها و دیده های ماست. ای امام، خجسته میلاد روشنایی بخش تو، بر همه هستی مبارک و فرخنده باد.

نکات خانه داری
* بهترين راه براي شست و شوي طلا و جواهرات استفاده از خمير دندان است. با اين خمير آن‌ها را خوب ماساژ دهيد و بعد با مايع ظرفشويي شسته و خشك كنيد.
* براي از بين بردن بوي بد چاه بهتر است مقداري جوش شيرين را با پودر ماشين لباسشويي تركيب كرده و آن را با فشار آب داغ داخل لوله‌ ها بريزيد.
* ميوه‌ها و سبزي‌ها را تنها در شرايطي كه تصميم داريد آن‌ها را ميل كنيد يا براي تهيه غذا و دسر از آن‌ها استفاده كنيد بشوييد. در غيراين صورت آن‌ها خيلي زود فاسد مي‌شوند.
* اگر كارد شما بوی پیاز می دهد ، با كارد هویج را حلقه حلقه ببرید . با این كار بوی پیاز از بین می رود.
* چنانچه خیار ها را درون ظرفی پر از آب قرار داده و داخل یخچال بگذارید،خیارها تر و تازه میمانند و از پلاسیده شدن آنها جلوگیری می شود .
* ادويه‌ها و سبزي‌‌هاي معطر را حتما در ظروف شيشه‌اي در بسته نگاه داريد تا بو و طعم آن‌ها از بين نرود.

آن چیست که....؟
آن چیست كه اگر به زمین بیفتد نمی شكند، در آب هم تر نمی شود؟ سایه
آن چیست كه هم انسان دارد، هم تخم مرغ و هم جاده؟ شانه
در کاف هست در قاف نیست! در لام هست در میم نیست! در غین هست در عین نیست! کلاغ
چه پرنده ایست كه اگر نامش را بر عكس كنیم، نام پرنده دیگری می شود؟ زاغ یا غاز
نه انگورم نه انار  هم در انگورم هم در انار  زنجیر نیستم اما در زنجیرم  نخجیر نیستم اما در نخجیرم. انجیر

رفيق نوجوانتان باشيد
(نکات تربیتی)
نوجوانان دلي پاک و روحي پرشور دارند. آنان در حساس ترين و بحراني ترين دوران زندگي خود به سر مي برند و نيازمند هدايت، حمايت و همدلي اند. نوجوان نهال نو رسيده اي است که براي رشد و بالندگي به باغباني دلسوز و روشن بين نياز دارد تا او را از آفت ها و حادثه ها در امان دارد.
بها دادن به نوجوانان و کوشيدن در تربيت و ارشاد آنان، بي گمان يکي از نشانه هاي آشکار رشد فرهنگي يک جامعه است. برخلاف گمان برخي مردم، تربيت به طور کلي کاري بسيار دشوار است بويژه تربيت و هدايت نوجوانان، داراي پيچيدگي ها و نکته هاي ظريف بسياري است.
شخصيت نوجوان مي طلبد که خانواده در برخورد با او روشن بين، شکيبا و هوشيار باشد و به سرعت دريابد که او يک «کودک» نيست.
برخي از پدران و مادران گمان مي کنند که اگر شرايط مادي و امکانات تحصيلي را براي فرزندان خود فراهم آورند، وظيفه خود را به خوبي انجام داده اند؛ حال آن که وظيفه پدر و مادر بسيار فراتر از اينهاست.

سوسک جیغ‌ جیغو
(داستان کودکانه)
یه سوسک پری از کوچه رد می شد سر و صدای دست شنید. مثل اینکه مجلس عروسی به پا بود. سوسک پری عاشق مجلس عروسی بود. دنبال صدا رفت و جای عروسی رو پیدا کرد. اول یه گوشه روی لبه پنجره ایستاد و نگاه کرد.
کم کم از شادی و ولوله عروسی خوشش اومد. یه دفعه پرید وسط و می خواست مثل همه شادی کنه اما مهمونا ازش ترسیدن و شروع کردن به جیغ زدن. سوسک پری دست پاچه شد هی پرید اینور و پرید اونور .اما هر چی بیشتر می پرید مهمونا بیشتر جیغ می زدن .
سوسک پری پرید روی دامن عروس نشست. عروس از همه جیغ جیغوتر بود. سوسک پری ناراحت شد . پرید لب پنجره و گفت اوووووه چه خبره ، خوب منم می خوام شادی کنم.
یه دفعه یکی با دمپایی اومد جلو،سوسک پری تعجب کرد و گفت چه عجب یه آدم شجاع هم این وسط پیدا شد. سوسک پری قیافشو زشت کرد تا اونو بترسونه. اما آدم شجاعه ازش نترسید نزدیک بود بزنه تو سرش، که به موقع از جا پرید . ولی آدم شجاعه رفت دنبالش . حالا این سوسک پری بود که شروع کرد به جیغ زدن. هی جیغ زد و هی پرید این ور و اون ور تا بلاخره یه راه فرار پیدا کرد.
اما شب دیگه صداش درنمی یومد. شب توی خونه مامانش پرسید سوسک ور پریده چرا صدات گرفته؟ سوسک پری گفت آخه عروسی بودم خیلی آواز خوندم !

پیرمرد گل فروش
اميد را در چشمانش مي شود خواند
سخاوت را از دستانش مي توان هديه گرفت
مهرباني كه ميهمان هميشگي دل پر مهرش است...
خستگي ها را پشت سر مي گذارد
وبا پشتي خميده پا به خيابانهاي ناآرام شهر مي گذارد
گرماي سوزان تابستان و سرماي زمستان را به جان مي خرد
و با سبد سبد گل به ميهماني دلهايمان مي آيد
و عطر نرگس هايش طراوت را به زمستان سردمان هديه مي دهد...
سالهاست كه چشمها و دلهايمان با پيرمرد گل فروش شهرمان آشناست
كسي كه مهر را به همراه گلها به ارمغان مي آورد
بايد بر اين دستان خسته  بوسه زد
و اين ايستادگي را ستايش كرد...



موضوعات مرتبط: 2- کودکانه ، 1- مقالات نویسنده ، چیستان و معما
برچسب‌ها: کودکانه به مناسبت امام رضا علیه السلام , کشکول کودکانه شماره 32 , نکات خانه داری , پیرمرد گل فروش , سوسک جیغ‌ جیغو , رفيق نوجوانتان باشيد , آن چیست که , مطالب مربوط به مصطفی سلیمانی

تاريخ : جمعه 1391/07/07 | 3:19 بعد از ظهر | نویسنده : مصطفی سلیمانی |

آن چیست که....؟

معمای شماره 1

در کاف هست در قاف نیست! در لام هست در میم نیست! در غین هست در عین نیست!

معمای شماره 2

آن چیست که بی زبان سخن می گوید، از قول من و تو قصه ها می گوید، با آنکه در او نیست نه دندان و لب، بی پرده ز کار این و آن می گوید.

معمای شماره 3

مادر بزاید دختری نه پا دارد نه سری دختر بزاید مادری هم پا دارد هم سری .

معمای شماره 4

آن چیست که بی علم و دانش تمام اشیا را همان گونه که هست به ما نشان می دهد.

معمای شماره 5

طبیعت لعل ساز لعل تراشیده ساخت لعل تراشیده را به پیش هم چیده ساخت به پیش هم چیده را پرده پوشیده ساخت به پرده پیچده را به نقره پو شیده ساخت به نقره پوشیده را به حقه پیچیده ساخت.

معمای شماره ۶

چار برادرند كه هرچه می دوند به هم نمی رسند!

معمای شماره ۷



موضوعات مرتبط: چیستان و معما
برچسب‌ها: آن چیست که
ادامه مطلب

تاريخ : یکشنبه 1391/07/02 | 0:6 قبل از ظهر | نویسنده : مصطفی سلیمانی |

جادوی اعداد

در بین اعداد از صفر تا 10 که اعداد اصلی به شمار می روند هر کدام دارای یک ویژگی خاص هستند، مثلاً عدد صفر اگر در پیش روی عدد قرار گیرد، رقم مورد نظر بالا می رود، و رقم 1 با آمدن صفر می شود 10 و اگر در پس اعداد قرار گیرد، ارزشی ندارد.

عدد 9 هم در بین اعداد از ویژگی دیگری برخوردار است که اگر در هر یک از اعداد صفر تا 9 ضرب شود، حاصل ضرب عددی خواهد بود که ارقام آن وقتی با هم جمع شود 9 خواهد شد.

به ترتیب زیر: 

9    <= 
9=1*9
9=1+8
   <= 
18=2*9
 9=2+7    <= 
 27=3*9
 9=3+6    <= 
 36=4*9
 9=4+5    <= 
 45=5*9
 9=5+4    <= 
 54=6*9
 9=6+3    <= 
 63=7*9
 9=7+2    <= 
 72=8*9
 9=8+1    <= 
 81=9*9
 9=9+0   <=
 90=10*9



موضوعات مرتبط: 2- کودکانه ، چیستان و معما ، علمی ، برای آینده
برچسب‌ها: جادوی اعداد , دانستنیها

تاريخ : شنبه 1391/05/28 | 5:5 بعد از ظهر | نویسنده : مصطفی سلیمانی |

آخرین های قرآنی

http://axgig.com/images/29621961336001298067.jpg

1. آخرين «آيه‌اي كه بر پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و اله و سلّم ـ نازل شد» كدام است؟
2. «آخرين سوره» در قرآن چه نام دارد؟
3. «آخرين آيه‌اي كه سجده واجب دارد» در كدام سوره قرار دارد؟
4. «آخرين حرف قرآن» چيست؟
5. آخرين آيات قرآن در كجا بر پيامبر ـ صلي الله عليه و اله و سلّم ـ نازل شد؟
6. آخرين آيه‌اي كه از «بهشت» ياد مي‌كند در كدام سوره است؟
7. آخرين آيه‌اي كه به «جهنم» اشاره مي‌كند كدام است؟
8. آخرين سوره‌اي كه نازل شد چه نام دارد؟
9. آخرين آيه‌اي كه راجع به «مسجد» سخن گفته كدام است؟
10. آخرين آيه‌اي كه راجع به «روزه» اشاره كرده كدام است؟
11. آخرين آيه‌اي كه كلمة «قرآن» در آن آمده كدام است؟
12. آخرين سوره‌ قرآن «چند حرف، چند كلمه و چند آيه» دارد؟
13. آخرين سوره‌اي كه «در مدينه بر پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و اله و سلّم ـ » نازل شد چه نام دارد؟
14. آخرين سوره‌اي كه «سجده مستحبي» دارد در كدام سوره است؟
15. «آخرين سوره‌اي كه يكجا نازل شده» كدام سوره است؟
16. آخرين دعايي كه در قرآن كريم آمده چيست؟
17. آخرين سوره قرآن «مكي» است يا «مدني»؟
18. آخرين «دعايي» كه در قرآن آمده از زبان چه كسي است و در كدام سوره قرار دارد؟
19. آخرين «آية قرآن» كدام است؟
پاسخ‎ها:
1. آيه‌ «3 سوره مائده» (كه درباره خلافت و جانشيني حضرت علي ـ عليه السلام ـ است) آخرين آيه‌اي است كه نازل شده است.
2. آخرين سوره «سوره ناس» است.
3. اين آيه در سوره «علق» قرار دارد.
4. آخرين حرف قرآن كريم حرف «س» است.
5. پس از بارگشت پيامبر اكرم (ص) از حجه الوداع در منطقه اي به نام « غدير خم » آخرين آيات قرآن بر آن حضرت نازل شد.
6. آخرين آيه اي كه از بهشت ياد مي كند در سوره بينه «آيه8 » مي باشد.
7. آخرين آيه اي كه از جهنم ياد مي كند در سوره بينه «آيه 6 » مي باشد.
8. « سوره نصر » آخرين سوره است كه نازل شده است.
9. « آيه 18 سوره جن » آخرين آيه است كه درباره مسجد سخن گفته است.
10. در « آيه 4 سوره مجادله » راجع به روزه اشاره اي شده است.
11. «آيه21 سوره بروج » آخرين آيه اي است كه كلمه قرآن در آن آمده است.
12. آخرين سوره قرآن « 79 حرف ، 20كلمه و 6 آيه » دارد.
13. آخرين سوره اي كه در مدينه نازل شده سوره «نصر » است.
14. «آيه21 سوره انشقاق » آخرين آيه اي است كه سجده مستحبي دارد.
15. « سوره اخلاص ».
16. « آخرين سوره اي كه در مكه نازل شده است «سوره روم » است.
17. آخرين سوره قرآن «مكي » است.
18. آخرين دعايي كه در قرآن كريم آمده « از زبان حضرت نوح (ع) است كه در سوره نوح آيه آخر اين سوره » قرار دارد.
19. آخرين آيه قرآن « من الجنه و الناس » مي باشد.



موضوعات مرتبط: چیستان و معما ، قرآنی ، برای آینده
برچسب‌ها: آخرین های قرآنی

تاريخ : یکشنبه 1391/05/15 | 2:46 بعد از ظهر | نویسنده : مصطفی سلیمانی |