http://ostan-mz.ir/images/stories/news/5489401306926593.jpg

بخش‌هایی از توضیحات امام خمینی(ره) در جلسه پنجم تفسیر سوره حمد :

«مطلبی را باید عرض کنم که شاید هم مفید باشد و هم لازم و آن اینست که گاهی وقت‌ها اختلافاتی که بین اهل نظر و اهل علم حاصل می‌شود، برای این است که زبان‌های یکدیگر را درست نمی‌دانند. هر طایفه‌ای یک زبان خاصی دارند… فلاسفه مثلا یک زبان خاص به خودشان دارند، اصطلاحاتی مخصوص خودشان دارند، زبان عرفا هم خاص به خودشان است… فقها هم اصطلاحات خاص به خودشان دارند. شعرا هم یک زبان خاص شعری دارند …

باید ببینیم اهل عرفان که از این تعبیر فلاسفه مثلا دست برداشتند، یا از این تعبیر عامه مردم دست برداشتند و یک مطلب دیگری گفته‌اند که دیده اند اسباب اشکال هم است بین اهل ظاهر، چرا این را گفتند؟

یکی از اشکالاتی که یک کسی که اطلاع از مسائل ندارد (مطرح می‌کند) این است که اهل عرفان می‌گویند که «چون که بی‌رنگی اسیر رنگ شد…» با این که آن شعر در اصل مربوط به این باب نیست، مربوط به حقیقت نیست. مربوط به جنگی است که بین دو تا انسان واقع می‌شود و چون مقصود او را متوجه نشده اند، از این جهت گفته‌اند که این کفر است! با این که اصلا ربطی به آن مساله ندارد، مساله دیگری است که این همه جنگ‌ها که در عالم واقع می‌شود سر چیست و اساس چرا جنگ واقع می‌شود؟ این رنگی که اینجا می‌گوید، تعلقی است که بعضی شعرای دیگر هم در تعبیراتشان دارند «از آنچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است» و بی‌رنگی آن است که تعلق نداشته باشد به یک چیزی از طبیعت. وقتی تعلق نداشته باشد به طبیعت، این نزاع واقع نمی‌شود…

این آدم می‌خواهد بگوید که در فطرت اصلیه که رنگ تعلقی نیست، نزاع هم نیست. اگر همان طوری که حضرت موسی بی‌تعلق بود، فرعون هم بی‌تعلق بود، دعوا نمی‌شد… اگر این رنگ برداشته شود، موسی و فرعون هم آشتی می‌کنند. این باب، آن باب نیست. در عین حال آن کسی که این ایراد را می‌گیرد، متوجه نشده است که این، راجع به دو تا موجودی است که با هم دعوا دارند، نه راجع به اصل مساله.

شما ملاحظه کنید تعبیراتی که در ادعیه ائمه علیهم السلام واقع شده، با این تعبیراتی که در لسان عرفا واقع شده و مبداء این شده است که بعضی چون توجه به مقصد نداشته‌اند، تا حد تکفیر هم رفته‌اند، چه مغایرتی دارند؟ در مناجات شعبانیه که به حسب روایت مناجات همه ائمه بوده، همه ائمه به حسب روایت آنرا می‌خواندند و من در روایات ندیدم که یکی از ادعیه مال همه ائمه باشد، آمده است: الهی هب لی کمال الانقطاع الیک… معنای اینها چیست؟ به حسب نظر آقایان ائمه ما که همه این را می‌خواندند مقصودشان چه بوده؟ …

این ربط مابین حق و خلق از مسائلی است که تصورش از تصدیقش مشکل‌تر است. تصدیقش می‌شود کرد اگر آدم تصور کند. ما چطور تصور بکنیم که یک موجودی در هیچ‌جا غایب نباشد، یک جا نباشد؟ باطن اشیا هست، ظاهر اشیا هست و همه معلولش هستند، اما تعبیر نمی‌توانیم بکنیم از آن. هیچ جا نیست که خالی باشد از او. چطور تعبیر کنند که بتوانند آن مطلب را افاده کنند؟ هرچه تعبیر کنند نمی‌شود، جز اینکه آنهایی که اهلش هستند دعا کنند. این طور دعایی که در مناجات شعبانیه است.

بنابراین اختلافی نیست که یک دسته، یک دسته‌ای را تکفیر کند، یک دسته دسته‌ای را تجهیل کند. چرا اختلاف؟ بفهمید آنها چه می‌گویند! بفهمید درد دل این آدمی که اظهار نمی‌تواند بکند الا به این که یک چنین تعبیراتی بکند! یک وقت هم که در قلبش آن طور نور واقع می‌شود که می‌گوید که همه چیز اوست، همه اوست.

قرآن و دعا پر از این حرفهایی است که آنها می‌گویند. چرا باید ما سوءظن پیدا بکنیم به اشخاصی که چنین تعبیراتی دارند؟ بفهمید او که این طور تعبیر کرده چه غرضی از این تعبیر داشته… درد این آدم چه بوده است که دست برداشته از آن تعبیرات عامه مردم؟

عرض کردم من نمی‌خواهم بگویم همه درست گفته‌اند، من می‌خواهم بگویم این طور نیست که همه غلط گفته باشند. من اشکالم این است که همه را رد نکنید، نه این که همه را قبول کنید، همه را رد نکنید. اینجا هم همین است حرفم که گمان نکنید هرکس یک مطلب عرفانی گفت، یک حرف عرفانی زد او کافر است. ببینید که چه می گوید. اول آدم بفهمد مطلبی که این آدم می‌گوید چیست بعد از این که فهمید چیست، آن وقت گمان ندارم که انکار کند. این همان قضیه انگور و عنب و اوزوم است.

عمده‌ی نظر من به این بود که این سوءتفاهم برداشته بشود و این اختلافی که در مدرسه هست و بین اهل علم است برداشته بشود و جلوی معارف گرفته نشود. اسلام فقط عبارت از احکام فرعیه نیست، فرعند اینها. اساس چیز دیگر است. نباید ما اصل را فدای فرع بکنیم…

عمده‌ی نظر من به این است که حیف است یک دسته‌ای از اهل علم که مردم صالح و خوبی هستند، اینها محروم بمانند از یک مسائلی. ما که آمدیم قم، مرحوم آقا میرزا علی اکبر حکیم (از اساتید فلسفه و عرفان که مدتی استاد امام بود) خدا رحمتش کند، در قم بود. وقتی که حوزه علمیه قم تاسیس شد، یکی از مقدسین –آنهم خدا رحمتش کند- گفته بود: «ببین اسلام به کجا رسیده است که در خانه‌ی آقا میرزا علی اکبر باز شد!» علما می‌رفتند آنجا درس می‌خواندند. مرحوم آقای خوانساری، مرحوم آقای اشراقی. اینها می‌رفتند پیش آقامیرزا علی اکبر درس می‌خواندند، آن آقا گفته بود که ببین اسلام به کجا رسیده است که در خانه‌ی آقا میرزا علی اکبر باز شد! و حال آنکه خیلی مرد صالحی بود و بعد از اینکه ایشان فوت شده بود، گوینده‌شان در منبر گفته بود: که من خودم دیدم قرآن می‌خواند! مرحوم آقای شاه‌آبادی ناراحت شده بود از اینکه این آقا گفته است که من دیدم قرآن می‌خواند آقامیرزا علی اکبر!

در هر صورت این سوء‌ظن‌ها و این جدا کردن‌ (یک عده) خودشان را از یک خیراتی، این موجب تاثر است که یک حوزه‌ای از یک خیراتی که هست محروم بماند. حتی از فلسفه که یک امر عادی است، تا برسد به آن مسائل دیگر و عمده این است که به مطلب یکدیگر نرسیده‌اند چون نرسیده‌اند این صحبت‌ها پیش آمده.

آنقدر معارف در ادعیه ائمه علیهم السلام هست و مردم را از آن دارند جدا می‌کنند! آنقدر معارف در ادعیه هست. لسان قرآن است ادعیه، شارح قرآن هستند (ائمه ما) راجع به آن مسائلی که دیگران دستشان به آن نمی‌رسد. مردم را نباید جدا کرد از دعا. نباید گفت حالا که ما قرآن را می‌خواهیم بخوانیم، پس دعا را نباید خواند. خیر مردم باید با دعا انس پیدا کنند با خدا…

ما نباید بگوییم قرآن را که ما داریم دیگر به پیغمبر کاری نداریم. اینها هر دو یکی است… افتراقی در کار نیست. اگر بخواهیم حساب را جدا کنیم، قرآن علی‌حده باشد و ائمه علی‌حده باشند و بگوییم ما کاری به ادعیه نداریم و آتش‌سوزی کنیم، در آتش‌سوزی کتاب دعا بسوزانیم، کتاب عرفا را بسوزانیم، این از باب این است که نمی‌دانند، بیچاره‌اند! وقتی انسان از حد خودش پایش را بالاتر گذاشت، در اشتباه می‌افتد!

کسروی یک آدمی بود تاریخ نویس، اطلاعات تاریخیش هم خوب بود، قلمش هم خوب بود اما غرور پیدا کرد. رسید به آن جایی که گفت من پیغمبرم! ادعیه را هم همه را کنار گذاشت. اما قرآن را قبول داشت. پیغمبری را پایین آورده بود تا حد خودش. نمی‌توانست برسد به بالا، آن را آورده بود پایین.

ادعیه و قرآن و اینها همه با همند. این عرفا و شعرای عارف مسلک و فلاسفه هم، همه یک مطلب می‌گویند. مطالب مختلف نیست. تعبیرات مختلفه است. زبان‌های مختلفه است. زبان شعر خودش یک زبانی است. حافظ زبان خاصی دارد. همان مسائلی را می‌گوید که آنها می‌گویند اما با یک زبان دیگری. زبان‌های مختلف است و نباید از این برکات مردم را دور کرد. باید مردم را به این سفره پهن الهی که قرآن و سنت و ادعیه باشد، دعوت کرد تا هر کس به اندازه خودش استفاده کند.

این مقدمه بود برای همه مسائلی که بعدها هم اگر پیش بیاید و عمری باشد که اگر ما هم یک وقتی یک احتمال دادیم، نگویید که این تعبیرات را شما آوردید دوباره در میدان! مثلا دوباره تعبیرات عرفا را آوردید. خیر باید بیاید! مرحوم آقای شاه‌آبادی رحمه الله برای عده‌ای از کاسب‌ها که می آمدند آنجا، مسائل را همان‌طوری که برای همه می‌گفت، برای آنها هم می‌گفت. من به ایشان عرض کردم : آخر اینها (که سنخیتی ندارند!) گفت: بگذار این کفریات به گوششان بخورد! خوب ما یک چنین اشخاصی داشتیم. حالا به سلیقه من درست در نمی‌اید که نمی‌شود گفت همه اینها اشتباهات است!"


و اینچنین درس تفسیر سوره حمد امام برای همیشه تعطیل شد…

دانلود صوت تفسیر سوره حمد امام خمینی(ره): اینجا