پیرامون حقیقت عشق

پیرامون حقیقت عشق

دشواری تعریف عشق و ناگسستنی بودن آن از زندگی انسان و اشتیاق جنون‌آمیز آدمی در دستیابی بدان، فردی چون افلاطون را بر آن داشت که بگوید افسانه‌ها چنین می‌نماید که آدمی دو جنسیت دارد؛ یعنی هر فرد در اصل هم نر است و هم ماده. سپس خدایان به کیفر گناهی ناشناخته او را دو نیم کردند. از آن زمان تا کنون دو نیمة این موجود در جستجوی یکدیگرند. پس جستجوی انسان به دنبال نیمة دیگر خود عشق است.
زندگی ما از آغاز تا فرجام با عشق آمیخته است. آنان که با دانش فیزیک و شیمی آشنایند به خوبی می‌دانند که در چرخة آفرینش، نیروی جاذبه و ربایش (مغناطیس) چگونه نقش ایفا می‌کند. هرگز هیچ موجودی را ـ حتی جمادات ـ نمی‌توان یافت که از نیروی جاذبه و ربایش تأثیر نپذیرد و بدون آن ادامة حیات دهد. تنها یک موجود است که در حیات خود به نیروی جاذبه وابسته نیست: خداوند اگر بتوان پذیرفت که انسان در نهان خود احساسی خفته دارد که به مهرورزی مشتاقشان می‌سازد شاید بتوان عشق را در درون آدمی ذاتی (غریزی) دانست. اگر نیروی عشق‌ورزی در جهان انسان نهفته باشد انتظار عشق به خدا از وی بیهوده است. آنگاه‌‌ همان طور که بر خداوند است که ابزار شناخت به انسان دهد ابزار عشق را نیز باید به وی ارزانی کند. هر که به خدا نزدیک‌تر است از نیروی عشق‌ورزی بیشتری برخوردار است و از طرفی هر که از نیروی عشق‌ورزی بیشتری برخوردار باشد امید آنکه بتواند به خدواند نزدیک‌تر شود بیشتر است. زمانی که انسان به کسی عشق می‌ورزد نسبت به او اشتیاق و محبت توأم با لذت و شادی و رضایت دارد و همین امر سبب می‌شود که به وی گرایش و میل بیشتری بیابد و به داشتن ارتباط صمیمانه با او و یکی شدن با وی حریص گردد.
تن‌ها بدین می‌اندیشد که معشوق خواهان چه چیزی است و از چه پرهیز می‌دهد.
تمایل به سخاوت و خشنود ساختن، ویژگی بارز افراد عاشق است. او از فداکاری نسبت به معشوق و تقدیم هدیه به وی لذتی وصف ناشدنی می‌برد. تمایل به شناخت هرچه بیشتر محبوب و تبادل اسرار، امری عادی است.‌گاه فرد عاشق از حالت عادی جاننثاری برای محبوب، به خیال‌پردازی در این باره گرفتار می‌شود و خود را در حال جانبازی وی می‌بیند و از آن لذت می‌برد.

قهر سیاست از اخلاق...!

قهر سیاست از اخلاق...!
[نامه ای به استاد سید حسن خمینی]

سلام استاد!
این روزها خبر عدم احراز صلاحیت حضرتعالی برای کاندیداتوری مجلس خبرگان رهبری، نُقل محافل مختلف شده است؛ اتفاقی ناصواب که دور از ذهن هم نبود.
مدت هاست دوستانِ ناامیدِ از فضای حاکم بر جامعه را، به واسطه آغوش بازتان برای شنیدن به محضرتان آورده ام.

[تجربه ای شیرین در میان انبوه تلخ کامی ها...!] 


من به عنوان یک جوان حوزوی که در فضای دانشگاه هم نفس می کشم، بارها دیده ام که امید حاصل از این ملاقات ها حلّال مشکلات فراوانی شده است.

اعتراض شما به رأی صادره از سوی شورای محترم نگهبان بیشتر از آنکه در نگاه من تداعی کنندۀ یک اقدام مدنی در جهتِ احقاق حقوق شهروندی تان باشد، درس آموزِ امید به آینده ای روشن در سخت ترین شرایط ممکن بوده است. 

شما نیک می دانید که جرعه ای امید در وانفسایِ یأسی که برخی آفریده اند، بر کام تشنۀ جوان امروزِ ایرانی، چه معجزه ای می کند!

[امید، گمشدۀ این روزهای ماست...!] 


جامعۀ ما دردمندِ بازی با الفاظ و القاب است. 
ما که از نزدیک محضرتان را درک کرده ایم، می دانیم که دل بستن به عناوین و مناصب را ناخوشایند می دانید، چراکه بوی شرک و چندگانه پرستی می دهد!

باید عرض کنم که علت تقرّب من به شما، التزامتان به اخلاق انسانی در همۀ شرایط بوده است.

[التزام به حلم و ادب حتی در مقابل بدزبان ترینِ مخالفان...!] 


جامعۀ امروز ما بیشتر از آنکه نیازمند تریبون های مختلف و خطبای غرّاء باشد، محتاج گوش هایی شنواست.

همیشه برایم سوال بوده است:
چرا انسان هایی که در گذشته ای نه چندان دور شنیده نمی شدند و محروم از تریبون ها بوده اند، وقتی به لطف خدای متعال و مجاهدت مردم، صاحب پست و مقام و تریبون می شوند، راهی را می روند که در گذشته منتقد آن بوده اند؟!
تا اینکه پاسخ آن را در نامۀ امیرالمونین علیه السلام به مالک اشتر یافتم:
«ای مالک! به هر حال، روی پوشیدنت از مردم به دراز نکشد، زیرا روی پوشیدن والیان از رعیت ‌خود، گونه‌ ای نامهربانی است ‌به آنها و سبب می ‌شود که از امور ملک آگاهی‌ اندکی داشته باشند. اگر والی از مردم رخ بپوشد، چگونه تواند از شوربختی ها ورنج های آنان آگاه شود. آن وقت، بسا بزرگا، که در نظر مردم خرد آید و بسا خردا، که ‌بزرگ جلوه کند و زیبا، زشت و زشت، زیبا نماید و حق و باطل به هم بیامیزند، زیرا والی انسان است و نمی ‌تواند به کارهای مردم که از نظر او پنهان مانده، آگاه گردد و حق را هم نشانه ‌هایی نیست که به آنها انواع راست از دروغ شناخته شود و تو یکی از این دو تن هستی:یا مردی هستی در اجرای حق گشاده‌ دست و سخاوتمند، پس چرا باید روی پنهان داری و از ادای حق واجبی که بر عهده توست دریغ فرمایی ‌و در کار نیکی، که باید به انجام رسانی، درنگ روا داری، یا مردی هستی که ‌هیچ خواهشی را و نیازی را برنمی ‌آوری، در این حال، مردم، دیگر از تو چیزی‌ نخواهند و از یاری تو نومید شوند، با اینکه نیازمندی های مردم برای تو رنجی ‌پدید نیاورد، زیرا آنچه از تو می ‌خواهند یا شکایت از ستمی است ‌یا درخواست ‌عدالت در معاملتی.»(نهج البلاغه، نامه 51)
 

جدایی آنها از مردم، جدایی از شنیدن و محصور شدن در حلقۀ دوستان متملّق که ممکن است ناظران آگاه را هم به خبط و خطا بکشاند، باعث شده است تا با عدم درکِ صحیح از شرایطِ واقعی جامعه، اولاً شما را به سیاه نماییِ وضع موجود متهم کنند و ثانیاً ضرورت حضور شما و امثالتان را در امروزِ جامعه انکار کرده و به سادگی رأی به عدم احراز صلاحیت شما بدهند!
استاد عزیز!
یکی از شیرین ترین خاطراتم در دوران ارتباط با حضرتعالی، قدرشناسی تان از دوستانِ گذشته و عیب جویان و تخریب کنندگان امروزیِ شماست تا جایی که خودتان را مدیونِ مجاهدتِ گذشته شان دانستید و عیب جویی امروز را به مجاهدت های دیروز بخشیدید و زبان به گلایه باز نکردید.

[انحصار و یک جانبه گرایی، آفت این روزهای جامعۀ ماست، آفتی که دغدغۀ دیروز بزرگانی بوده است که امروزه خود دچار آن شده اند...!] 


قهر سیاست از اخلاق و بیگانگی سیاستمداران با مکارم اخلاق، فضایِ ناامیدی را در جامعه گسترش داده است.

ناامیدی در فضای اقتصادی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و هنری، مولودِ نامشروعِ جداییِ اخلاق از سیاست است. 


استاد بزرگوار!
هیچ وقت معتقد نبوده ام که با آمدن یک نفر، شقّ القمری صورت گرفته و همۀ مشکلات حل می شود، اما باور دارم که بازگشت شما به عرصۀ انتخابات بیشتر از آنکه بازگشتِ یک فرد مؤثر برای یک نهادِ تصمیم ساز باشد، بازگشتِ امید به قلب جوانانی است که چشم به آینده ای روشن دارند؛ امیدی که می تواند گره گشای بسیاری از مشکلات خرد و کلان جامعه باشد.
خیلی ها انتظار داشتند که شما قهر کنید! ولی با اینکه بعد از تأیید صلاحیتتان توسط کثیری از فحول مراجع و علما، نکته ای را بر فقهای شورای نگهبان پوشیده نمی دانستید، ولی با این حال قهر نکرده و درس تلاشِ امیدوارانه که شرط اخلاقی مقولۀ اصلاح است را به منتظرانِ اخلاق محور آموختید.

ما این روزها بیشتر از آنکه چشم براه یک مرجع سیاسیِ دیگر باشیم، دل در گروِ یک مرجع اخلاقی بسته ایم.

[نیازِ جامعۀ ما اخلاق است...!] 


اخلاقی که فقط در تریبون ها فریاد نشود؛
اخلاقی که در منش و روش بزرگان دیده شود؛
اخلاقی که ملموس باشد و بتوان آن را با چشم دید...! 

این روزها کمتر کسی است که عواقب تلخِ سلطۀ بداخلاقی بر نهادهای تصمیم سازِ نظام را درک نکرده باشد. سوء خُلقی که کشور را تا لبۀ پرتگاهِ انزوای کامل پیش برد و صد افسوس که طلایی ترین دوران برای شکوفایی هر چه بیشتر نظام را به صفحه ای تاریک در تاریخِ معاصر کشور تبدیل کرد و نعمتِ ثروتِ فراوانِ سرازیر شده به مملکت را به نقمتِ تحریم و هدر شدنِ سرمایه ها تبدیل کرد!

استاد جان!
در روایتی از پیامبر(ص) می خوانیم:  

«خداوند نه به وضع خانوادگی و نسب شما نگاه می کند و نه به بدن های شما و نه به اموالتان؛ ولی به دل های شما نگاه می کند، پس کسی که قلب صالحی دارد، خداوند به او لطف و محبت می کند و شما همگی فرزندان آدم اید و محبوب ترین شما نزد خدا، با تقوی ترین شماست.»

خواستم خدمتتان عرض کنم:
هر چند شما را خلفِ صالحِ امام بزرگوارمان می دانم، اما آنچه که باعث شد شما را به عنوان استاد و معلم انتخاب کنم، التزام عملی شما به مبانی اخلاق در عرصه های مختلف اجتماعی بوده است. 

[به امید روزهای روشن...!]

 

مصطفی سلیمانی

18 بهمن ماه، 1394