سیمای انسان کامل از منظر استاد شهیدمطهری(ره)

نویسنده: مصطفی سلیمانی

 

انسان کامل یعنى انسان نمونه، انسان اعلى‏ یا انسان والا.شناختن انسان کامل یا انسان نمونه از دیدگاه اسلام، از آن نظر براى ما مسلمین واجب است که حکم مدل و الگو و سرمشق را دارد؛ یعنى اگر بخواهیم یک مسلمان کامل باشیم- چون اسلام مى ‏خواهد انسان کامل بسازد- وتحت تربیت و تعلیم اسلامى به کمال انسانى خود برسیم، باید بدانیم که انسان کامل چگونه است، چهره روحى و معنوى انسان کامل چگونه چهره ‏اى است، سیماى معنوى انسان کامل چگونه سیمایى است و مشخِصات انسان کامل چگونه مشخصاتى است، تا بتوانیم خود و جامعه خود را آن گونه بسازیم. اگر ما «انسان کامل» اسلام را نشناسیم، قطعاً نمى‏ توانیم یک مسلمان تمام و یا کامل باشیم و به تعبیر دیگر یک انسانِ ولو کامل نسبى از نظر اسلام باشیم‏.

شناخت انسان کامل از نظر اسلام دو راه دارد:

یک راه این است که ببینیم قرآن در درجه اول و سنت در درجه دوم، انسان کامل راچگونه توصیف کرده‏ اند. از قضا در این زمینه، چه در قرآن و چه در سنت بیانات زیادى آمده است‏.

راه دوم شناخت انسان کامل، استفاده از بیانها نیست که ببینیم در قرآن و سنت چه آمده است، بلکه این است که افرادى عینى را بشناسیم که مطمئن هستیم آنها آنچنان که اسلام و قرآن مى ‏خواهد ساخته شده ‏اند و وجود عینى انسان هاى کامل اسلامى هستند؛ چون انسان کامل اسلامى فقط یک انسان ایده آل و خیالى و ذهنى نیست که هیچ وقت در خارج وجود پیدا نکرده باشد؛ انسان کامل، هم در حد اعلى‏ و هم در درجات پایین ‏تر، در خارج وجود پیدا کرده است.

خود پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نمونه انسان کامل اسلام است. على علیه السلام نمونه دیگرى از انسان کامل اسلام است‏ شناخت على، شناخت انسان کامل اسلام است، اما نه شناخت شناسنامه ‏اى على‏ شناخت شناسنامه ‏اى على، شناخت على نیست، شناخت انسان کامل نیست. شناخت على یعنى شناخت شخصیت على نه شخص على. در هر حدى که شخصیت جامع على علیه السلام را بشناسیم، انسان کامل اسلام را شناخته‏ ایم و در هر حدى که انسان کامل را عملًا- نه اسماً و لفظاً- امام و پیشواى خود قرار دهیم، راه او را برویم، تابع و پیرو او باشیم و کوشش کنیم که خود را بر طبق این نمونه بسازیم، [در همان حد] شیعه این انسان کامل هستیم، چون الشّیعَةُ مَنْ شایَعَ عَلِیّاً شیعه یعنى کسى که على را مشایعت کند.مشایعت یعنى همراهى. وقتى کسى مى‏ رود و شما پشت سر و همراه او مى ‏روید، این را «مشایعت» مى ‏گویند.شیعه على یعنى مشایعت کننده عملىِ على.بنابراین، مسئله انسان کامل یک بحث فلسفى و علمىِ [محض‏] نیست که [فقط] اثر علمى داشته باشد. اگر انسان کامل اسلام را از راه بیان قرآن [و سنت‏] و از راه شناخت پرورده‏ هاى کامل قرآن نشناسیم، نمى ‏توانیم راهى را که اسلام معین کرده برویم و یک مسلمان واقعى و درست باشیم و همچنین جامعه ما نمى‏ تواند یک جامعه اسلامى باشد. پس ضرورت دارد انسان کامل و عالى و متعالى اسلام را بشناسیم‏.

کمال انسان در تعادل و توازن اوست:

انسان با داشتن این همه استعدادهاى گوناگون آن وقت انسان کامل است که فقط به سوى یک استعداد گرایش پیدا نکند و استعدادهاى دیگرش را مهمل و معطل نگذارد و همه را در یک وضع متعادل و متوازن، همراه هم رشد دهد که علما مى‏ گویند اساساً حقیقت عدل به توازن و هماهنگى برمى‏ گردد.انسان کامل آن انسانى است که همه ارزش هاى انسانى در او رشد کنند و هیچ کدام بى رشد نمانند و همه هماهنگ با یکدیگر رشد کنند و رشد هرکدام از این ارزشها به حد اعلى‏ برسد. این انسان مى ‏شود انسان کامل، انسانى که قرآن از او تعبیر به «امام» مى ‏کند:وَ اذِ ابْتَلى‏ ابْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَاتَمَّهُنَّ قالَ انّى جاعِلُکَ لِلنّاسِ اماماً ابراهیم بعد از آنکه از امتحان هاى گوناگون و بزرگ الهى بیرون آمد و همه را به انتهارسانید و در همه آن امتحان ها نمره عالى و 20 گرفت، [به مقام امامت رسید.]بعد از آنکه ابراهیم از عهده همه امتحان ها، از به آتش افتادن تا فرزند را به قربانگاه بردن برمى ‏آید و به تنهایى با یک قوم و یک ملت مبارزه مى ‏کند، آنگاه به او [خطاب مى ‏شود:] انّى جاعِلُکَ لِلنّاسِ اماماً تو اکنون به حدى رسیده ‏اى که مى ‏توانى الگو باشى، امام و پیشوا باشى، مدل دیگران باشى و به تعبیر دیگر تو انسان کاملى؛ انسانهاى دیگر براى کامل شدن باید خود را با تو تطبیق دهند.

نهج البلاغه چگونه کتابى است؟

درنهج البلاغه عناصر گوناگون را مى ‏بینید. وقتى انسان نهج البلاغه را مطالعه مى‏ کند، گاهى خیال مى ‏کند بوعلى سیناست که دارد حرف مى ‏زند؛ یک جاى دیگر را که مطالعه مى‏ کند، خیال مى ‏کند ملّاى رومى یا محیى الدین عربى است که دارد حرف مى ‏زند؛ جاى دیگرش را که مطالعه مى ‏کند، مى ‏بیند یک مرد حماسى مثل فردوسى است که دارد حرف مى ‏زند، یا فلان مرد آزادیخواه که جز آزادى چیزى سرش نمى ‏شود دارد حرف مى ‏زند؛ یک جاى دیگر را که مطالعه مى‏ کند، خیال مى ‏کند یک عابد گوشه نشین و یک زاهد گوشه گیر و یا یک راهب دارد حرف مى ‏زند. همه ارزش هاى انسانى را [در آن مى ‏بینیم‏] چون سخن، نماینده روح گوینده است.
ببینید على چقدر بزرگ است و ما چقدر کوچک! ‏ما اگر على را الگو و امام خود بدانیم، یک انسان کامل و یک انسان متعادل و یک انسانى را که همه ارزش هاى انسانى به‏ طور هماهنگ در او رشد کرده است [پیشواى خود قرار داده ‏ایم.].وقتى شب مى ‏شود و خلوت شب فرا مى ‏رسد، هیچ عارفى به پاى او نمى‏ رسد.آن روح عبادت که جذب شدن و کشیده شدن به سوى حق و پرواز به سوى خداست، با شدت در او رخ مى‏ دهد، . على در حال عبادت چنان گرم مى ‏شود و آن عشق الهى چنان در وجودش شعله مى ‏کشد که اصلًا گویى در این عالم نیست. خودش گروهى را این‏طور توصیف مى‏ کند:هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلى‏ حَقیقَةِ الْبَصیرَةِ وَ باشَروا روحَ الْیَقینِ وَ اسْتَلانوا مَااسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفونَ وَ انِسوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجاهِلونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْیا بِابْدانٍ ارْواحُها مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْاعْلى‏ .با مردم ‏اند و با مردم نیستند؛ در حالى که با مردم‏ اند، روحشان به عالیترین [محل‏] وابسته است. در حال عبادت تیر را از بدنش بیرون مى‏ آورند ولى او آنچنان مجذوب حق و عبادت است که متوجه نمى ‏شود، حس نمى‏ کند. آنچنان در محراب عبادت مى‏گرید و به خود مى‏ پیچد که نظیرش را کسى ندیده است.روز که مى ‏شود، گویى اصلًا این آدم آن آدم نیست. با اصحابش که مى ‏نشیند، چنان چهره ‏اش باز و خندان است که از جمله اوصافش این بود که همیشه قیافه ‏اش باز و شکفته است.اوست که در محراب عبادت، بسیار گریان و در میدان نبرد، بسیار خندان است او چگونه موجودى است؟ او انسانِ قرآن است. قرآن چنین انسانى مى ‏خواهد:انَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِىَ اشَدُّ وَطْأً وَ اقْوَمُ قیلًا. انَّ لَکَ فِى النَّهارِ سَبْحاً طَویلًا
شب را براى عبادت بگذار و روز را براى شناورى در زندگى و اجتماع. على علیه السلام گویى شب یک شخصیت و روز شخصیتى دیگر است.
تعبیر «جامع الاضداد بودن» که ما درباره انسان کامل مى‏ گوییم، صفتى است که از هزار سال پیش على علیه السلام با آن شناخته شده است. حتى خود سید رضى در مقدمه نهج البلاغه مى ‏گوید: مطلبى که همیشه با دوستانم در میان مى ‏گذارم و اعجاب آنها را برمى‏ انگیزم این موضوع است که جنبه‏ هاى گوناگون سخنان على علیه السلام [به گونه‏ اى است‏] که انسان در هر قسمتى از سخنان او که وارد مى ‏شود، مى ‏بیند به یک دنیایى رفته است: گاهى در دنیاى عُبّاد است و گاهى در دنیاى زهّاد، گاهى در دنیاى فلاسفه است و گاهى در دنیاى عرفا، گاهى در دنیاى سربازان و افسران است و گاهى در دنیاى حکام عادل، گاهى در دنیاى قضات است و گاهى در دنیاى مفتى‏ ها. على علیه السلام در همه دنیاها وجود دارد و از هیچ دنیایى از دنیاهاى بشریت غایب نیست.پس انسان کامل یعنى انسانى که قهرمان همه ارزش هاى انسانى است.

«انسان همیشه طالب آن چیزى است که ندارد» و این خیلى عجیب است. هرچیزى را تا ندارد خواهان آن است. وقتى همان چیز را دارا شد، دلزدگى برایش پیدا مى ‏شود، چرا؟ انسان آنچنان موجودى است که نمى ‏تواند عاشق «محدود» باشد، نمى ‏تواند عاشق فانى باشد، نمى‏ تواند عاشق شیئى باشد که به زمان و مکان محدود است. انسان عاشق کمال مطلق است و عاشق هیچ چیز دیگرى نیست؛ یعنى عاشق ذات حق است، عاشق خداست. همان کسى که منکر خداست، عاشق خداست.حتى منکرین خدا که به خدا فحش مى ‏دهند، نمى ‏دانند که در عمق فطرت خود عاشق کمال مطلق‏ اند ولى راه را گم کرده‏ اند، معشوق را گم کرده‏ اند.
محیى الدین عربى مى ‏گوید: «ما احَبَّ احَدٌ غَیْرَ خالِقِهِ» هیچ انسانى غیر از خداى خودش را دوست نداشته است و هنوز در دنیا یک نفر پیدا نشده که غیر خدا را دوست داشته باشد. «وَ لکِنَّهُ تَعالَى احْتَجَبَ تَحْتَ اسْمِ زَیْنَبَ وَ سُعادَ وَ هِنْدٍ وَ غَیْرِ ذلِکَ» لکن خداى متعال در زیر این نام ها پنهان شده است. مجنون خیال مى ‏کند که عاشق لیلى است؛ او از عمق فطرت و وجدان خودش بى‏ خبر است. لهذا محیى الدین مى‏ گوید: پیغمبران نیامده ‏اند که عشق خدا و عبادت خدا را به بندگان یاد دهند، این فطرىِ هر انسانى است، بلکه آمده ‏اند که راه هاى کج و راست را نشان دهند؛ آمده ‏اند بگوینداى انسان! تو عاشق کمال مطلقى، خیال مى ‏کنى که پول براى تو کمال مطلق است، خیال مى ‏کنى که جاه براى تو کمال مطلق است، خیال مى ‏کنى که زن براى تو کمال مطلق است؛ تو چیزى غیر از کمال مطلق را نمى ‏خواهى ولى اشتباه مى ‏کنى؛ پیامبران آمده‏ اند که انسان را از اشتباه بیرون بیاورند.اگر پرده ‏هاى اشتباه از جلو چشمش کنار رود و معشوق خود را پیدا کند، به صورت همان عبادت هاى عاشقانه‏ اى در مى ‏آید که‏ در على علیه السلام سراغ داریم.
چرا قرآن مى‏ گوید: الا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلوبُ بدانید که منحصراً و منحصراً ( «بِذِکْرِ اللَّه» که مقدم شده است، علامت انحصار است) با یک چیز قلب بشر آرام مى‏ گیرد و از اضطراب و دلهره نجات پیدا مى‏کند و آن یاد خدا و انس با خداست.قرآن مى ‏گوید اگر بشر خیال کند که با رسیدن به ثروت و رفاه به مقامِ آسایش مى‏ رسد و از اضطراب و ناراحتى و شکایت بیرون مى‏ آید، اشتباه کرده است. قرآن نمى ‏گوید نباید دنبال اینها رفت، مى ‏گوید اینها را باید تحصیل کرد اما اگر خیال کنید این ها هستند که به بشر آسایش و آرامش مى ‏دهند و وقتى بشر به اینها رسید احساس مى ‏کند که به کمال مطلوب خود نائل شده است، اشتباه مى ‏کنید؛ منحصراً با یاد خداست که دلها آرامش پیدا مى ‏کند.

چقدر عرفا عالى و زیبا مى‏ گویند وقتى سیر انسان کامل را مشخص مى‏ کنند.مى‏ گویند: سیر انسان کامل در چهار سفر رخ مى ‏دهد:
1. سفر انسان از خود به خدا.
2. سفر انسان، همراه خدا در خدا (یعنى شناخت خدا).
3. سفر انسان، همراه خدا- نه به تنهایى- به خلق خدا
4. سفر انسان، همراه خدا در میان خلق خدا براى نجات خلق خدا.
دیگر بهتر از این نمى ‏شود سخن گفت. اولین سفر، سفر انسان به سوى خداست.
تا انسان از خدا جداست، همه حرفها پوچ است. وقتى که به ذکر خدا رسید و خدا را شناخت و خودش را به خدا نزدیک احساس کرد و خدا را با خود احساس کرد، همراه خدا  به سوى خلق خدا باز مى ‏گردد. چنین انسانى براى نجات خلق خدا، در میان خلق خدا حرکت مى‏ کند و براى حرکت دادن خلق خدا و نزدیک ساختن آنان به خدا تلاش مى‏ کند.
اگر بگوییم که سفر انسان از خلق است به سوى خدا و همان جا مى‏ ماند، انسان را نشناخته ‏ایم. و اگر بگوییم انسان بدون اینکه خودش به سوى خدا حرکت کند، باید به سوى انسانها برود (مثل مکتبهاى مادى انسانى امروز) براى نجات انسانها، هیچ کارى از او ساخته نیست و دروغ مطلق است. کسانى توانسته ‏اند انسانها را نجات دهند که اول خودشان نجات پیدا کرده‏ اند. نجات انسانها یعنى چه؟ نجات انسانها از چه چیز؟ از اسارت طبیعت؟ از اسارت انسانهاى دیگر که معنایش آزادى انسان از انسان است؟ اینها درست است [اما آنچه مقدم بر اینهاست‏] نجات انسان از خودى خود و از نفس امّاره خود و از خودِ محدودش است، و تا انسان از خود محدود خویش نجات پیدا نکند هرگز از اسارت طبیعت و اسارت انسانهاى دیگر نجات پیدا نمى‏ کند.

خداوند در آیه آخر سوره فتح- که آیاتى نظیر آن در قرآن زیاد است- چه مى ‏فرماید: مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ اشِدّاءُ عَلَى الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ  تربیت شدگان پیغمبر چگونه هستند؟ اینها دو چهره دارند، دو وجهه دارند: در مقابل دشمنان حقیقت ، شدید، قوى، باصلابت و محکم هستند، مانند دیوارى روئین که از جا تکان نمى‏ خورد (انَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذینَ یُقاتِلونَ فى سَبیلِهِ صَفّاً کَأَ نَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصوصٌ ) ولى در میان خود، یک پارچه عطوفت، مهربانى، یگانگى و وحدت‏ اند که از نظر قرآن یک خصلت اجتماعى جامعه اسلامى است (یعنى همان خصلتى که ما قرنها فراموش کرده بودیم). تَریهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سیماهُمْ فى وُجوهِهِمْ مِنْ ا ثَرِ السُّجودِ (فوراً سراغ آن ارزش خدایى مى‏رود) همان کسانى که از نظر به اصطلاح جامعه گرایى در آن وضع هستند، راکعند، ساجدند، درد دلشان را با خدا مى‏ گویند، از خداى خود ترقى و فزونى مى‏ خواهند، به آنچه دارند قانع نیستند، مى‏ خواهند روز به روز جلوتر و پیشتر بروند، از همه پرستش هاشان جز رضاى خدا چیز دیگرى نمى ‏خواهند؛ یعنى به عالیترین شکل، خدا را عبادت مى‏ کنند. و در چهره اینها آثار عبادت نمایان است. ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِى التَّوْریةِ وَ مَثَلُهُمْ فِى الْانْجِیلِ کَزَرْعٍ اخْرَجَ شَطْأَهُ. بعد براى جامعه اسلامى مَثَلى ذکر مى‏ کند که چگونه این جامعه‏ جامعه ‏اى است روینده و بالنده. [مى ‏فرماید:] جامعه حکم یک گیاه را دارد که در اول، ضعیف و کوچک است ولى بعد رشد مى‏ کند و رشد مى‏ کند به طورى که همه کشاورزان را به حیرت و شگفتى وا مى ‏دارد.بینید قرآن چطور [در جاى دیگر این دو گرایش را] توأم با یکدیگر ذکر کرده است: التّائِبونَ الْعابِدونَ الْحامِدونَ السّائِحونَ الرّاکِعونَ السّاجِدونَ جنبه‏ هاى خدایى این دسته را ذکر مى ‏کند: تائبها، عبادت کنندگان، ستایش کنندگان، روزه گیران، راکعان، ساجدان. بلافاصله پس از آن مى ‏گوید: الْامِرونَ بِالْمَعْروفِ وَ النّاهونَ عَنِ الْمُنْکَر همانها که مصلح جامعه خود هستند و در جامعه امر به معروف و نهى از منکر مى‏ کنند.
در آیه دیگرى مى‏ فرماید: الصّابِرینَ وَ الصّادِقینَ وَ الْقانِتینَ وَ الْمُنْفِقینَ صبرکنندگان، مقاومت کنندگان ، صادقان، راستگویان، راست کرداران، انفاق کنندگان. بلافاصله مى‏ گوید: وَالْمُسْتَغْفِرینَ بِالْاسْحارِ و استغفارکنندگان در سحر.بنابراین در اسلام، این گرایش ها از یکدیگر تفکیک پذیر نیست. کسى که یکى از اینها را استخفاف کند، دیگرى را هم استخفاف کرده است.در اوصاف اصحاب حضرت حجت (عجّل اللَّه تعالى فرجه) تعبیرى است که من نه فقط در یک حدیث بلکه در احادیث متعدد آن را دیده ‏ام: رُهْبانٌ بِاللَّیْلِ لُیوثٌ بِالنَّهارِدر شب راهبانند؛ شب که سراغ آنها مى ‏روى، گویى سراغ یک عده راهب رفته ‏اى؛ ولى روز که سراغشان مى‏ روى گویى سراغ یک عده شیر رفته‏ اى‏...